بایگانیِ دسته‌ی ‘متن’

دستاورد

آگوست 10, 2007

به نام خدا

آيه هاي زندگيم

در تعريفِ راه رفته ام

رنگ مي بازند،

و خدايانِ درون و بيرونم

ديگر با هم بيگانه اند؛

ميزانِ حقيقت

در اين بازارِ هميشه صاحبِ حق

به چه كار مي آيد؟

اين جوهرِ در هم تنيده با كاغذ

از من آزاد تر است،

و من زندانبان دنياي خويشم…

*

من در انتهایِ ابدیت مانده ام

و به آجرهایِ خاموشِ اطرافم

لبخند می زنم؛

دستاوردِ غريبي است

سرنوشت را ديدن،

مانندِ خوشۀ گندمی

که بر دکانِ نانوایی

روییده باشد…


گواهی

آگوست 10, 2007

به نام خدا

دل را در مطمئن ترين جايگاهِ خويش سپرده ام

تا از دوگانگیِ حرف هایِ هميشگيم شرمنده نباشم؛

تلاشي در جهت طناب پيچ كردنِ نگاهِ ناشيم

و آسوده از بسته بودنِ حريمِ دوارم؛

بزرگترين آرامشِ زندگيم، فهميدن بي خبري…

*

جمله هاي پاره پاره، كه از ترسِ فهميده شدن،

مبهم و سرگردانند؛

ترس از گفتن حكايتِ درون، و شرم از نگفتن،

حرف حرفِ واژه هاي دروغين، گواهيست

بر عليهِ زبونيِ آفريدگانشان،

و گفته ها از نوشته ها همواره بيزارند…

مترسک

جولای 17, 2007

به نام خدا

رازهایِ مگو،

ساکنانِ حرمِ دل را،

در نگاه رخنه گرِ تو کشتند،

و سپرهایِ بلا،

آن زمان که سلامت به دست تو قربانی شد،

بی فایده شدند،

و اکنون،

تنها بی نهایتِ عالمِ دل،

نگهدارندۀ خیالِ شیرینِ اوست،

و نگاه هایِ بریده که در پناهِ آن،

دورِ تسلسل شکسته می شود…

*

بهانه های رنگارنگ،

گمشدۀ معنویت مترسک شده،

دل گیرِ ابرهایِ به ظاهر غمناکِ غروب،

چهارخانه هایِ تاریک،

عظمتِ مسخر در وادیِ پر رنگِ گناه

و نگاهِ کوتاهِ من،

حتی غروب هم نگاهش رو به پایین است،

رنگ چراغ، غروب را معنا می کند…

***

و تمامِ زندگی چون رؤیاهایِ انسانی نیمه خواب،

در کشاکشِ آنچه از دو سو می بیند می گذرد،

و نیش و نوشش تو را در آنچه نیست،

امیدوار می کند؛

حقیقت، در زبانِ دیگریست

و آشنایی نمادِ انسانِ تنهاست…

دروغ

می 19, 2007

به نام خدا

شب هایِ زندانی٬

با کدام طنابِ ریش ریش،

دل هایِ آدمیان را به وادیِ سکوت می برید؛

سرایِ پر راز٬ دل ها را تا کی

در حسرت نگاهی که بیناییش را مدیون است

و هم او آغاز است از برای ادامه راه٬

در نقابِ  وهم انگیزِ خود، جادو می کنی؛

خلوت پر حجم خیال٬

پرستشِ تاریکیِ تو٬

گناه را گهوارهِ گهواره در چشمان پر خواب دوستدارانت،

معنا می کند؛

و باز تو در جانِ منی؛

*

زندگی زیباست؛

*

ربط ها بی معنایند،

جمله ها مجزا٬

معنا را گم کرده ام؛٬

دستمزدِ دو شقه کردنِ زندگی٬

نوشته ای که در خلاف است…

*

هذیانِ مردِ تب آلود

*

باز هم کلیشه٬

در چهار چوبِ مسخرۀ کلماتی خاص٬

و دلبستگی به آن٬

نشان دادنِ آنچه نیست٬

دروغ٬

حقارت٬

وعطشِ داشتن به آن٬

به ظاهر٬

دکور٬

از دل بر نیامده…

*

راستی٬ از عدم هم می شود خلق کرد…

مهر

آوریل 13, 2007

به نام خدا

قصه از درد گفتن،

آغازِ راهِ زندگیِ دنیاست،

واژه ها را در کلام،

بی آنکه بدانیم،

در گذرگاهِ زندگی دار می زنیم،

هبوط را،

خود،

در حرکتِ خویش به دنیایِ از قبل درست،

آغاز می کنیم،

و جهان را با علم به آنچه نباید می آ فرینیم…

**

کلاغ ها در راهند،

ابتدایِ مسیر را هیاهوییست

که فاصله را معنا می کند

و انتهایش فریادِ بازگشت؛

جهت را یارای جنگ با راه نیست،

این را پیر خوب می فهمد،

معنی،

خود گنگ است؛

و این بازیِ خلاقِ آفریدگارِ مهر است

که مسیر را به افق پیوند می زند…

تحير

جولای 28, 2006

به نام خدا

خوب و بد دو رویِ یک سکه اند؛

کوچۀ زندگیم از هر طرف بسته است

و حیرانی، آغازِ راه است…

*

هر سؤال واژه ایست،

که دل را در تنگنایِ عقل

زجر می دهد،

تا راه را نه به سویِ آسمان

که در قعرِ زمین به خاک بسپارد…

*

همه جا خاکیست،

دانستنِ دیدنِ او

سنگدلیِ تو را بر ملا می کند؛

خدا کند که من نگهدارندۀ جهان نباشم

که هبوطِ آدم، آغازِ جهانِ من است…

دو راهي

ژوئن 7, 2006

به نام خدا

دو راهی نامِ عجیبیست،

شاهراهِ زندگیِ تردید

و محملِ بودنِ آدمی

که انتخاب را به صلیب می کشد…

***

اوست که راه را

آن سان که می خواهد

به دستِ تقدیر می سپرد…

***

ترس وامدار اوست،

و رنج، مرهمِ زخم هایش؛

دو راهی قصۀ ناگفته هاست…

فريب

ژوئن 2, 2006

به نام خدا

آشنایی را فریب خواهم داد

تا خانۀ خود را در دیارِ غربت بسازم،

باشد که سکوت را در آن سرزمین

درست تر معنا کنند…

**

به زمین خواهم گفت: که مرا از خودت دور مساز

چرا که تو نیز منزلگاهِ رازدانانِ خاموشی،

آه ای آسمان!

وسعتِ نگاهم را محدود مکن،

که این آخرین سلاحِ مسافری

جا مانده از دیارِ همگان است…

**

آشنایی را فریب خواهم داد…

دعا

می 26, 2006

به نام خدا

غم را فریادی نیست،

به چشمهایش نگاه کن!

که در آسمانِ غریبِ دیار خویش چه معصومانه سوسو می زنند،

و ترا می خوانند تا نظاره گرِ پیوندِ عجز و درد باشی…

*

امید را دوایی باید،

که گاه امید داشتن

نهایتِ درد است…

***

ای ماهِ من شاهد باش

که شب تنهاست، و هر شب به تو چشم می دوزد،

و به او بگو:

که زمینیان دیارِ تو

تنها به او نگاه می کنند

تا باز یابند تسلایِ دلِ بهانه گیرِ خویش را…

*

ای ماهِ من به او بگو:

که خدایی سخت است

و فرشتگانِ آسمان تنهایند…

هبوط

می 22, 2006

به نام خدا

من از اعماقِ آب می آیم،

تا مرثیه ای تازه بخوانم

برایِ هبوطِ آدمیان…

*

آسمان را دیگر

نایِ گریستن نیست،

اشک هم پشیمان است

که چرا وامدارِ دیگریست،

هنوز صدایش را می شنوم

که آهسته می گوید:

دل هایِ سوخته در آب می میرند…