بایگانیِ جولای, 2009

من شور

جولای 31, 2009

به نام خدا

من در اندرونِ زمین/

به گشایشِ آفتابی دیگر رسیده ام/

و پروانه هایِ کاغذی را/

در تکاپویِ سنجاقی طلایی/

از دست داده ام،/

و دیده ام/

که چگونه مروارید هایِ دیوانه/

به دورِ حلقه های آتشین/

طواف می کنند/

و صورتِ خود را به نشانِ احترام/

بر رویِ سینه هایِ سیاه و سفید می کشند…/

***

من در اوجِ زنده بودنم/

به گورستانی متروک پناه بردم/

اما هیچ صاحبِ قبری/

برایم فاتحه ای نخواند،/

و به اجبار نیمه دیوانه ای/

آشنا به امورِ انسانی/

 گشتم،/

عاقبت/

دوستانِ دلسوزم/

اندک بقایایِ پشیمانیم را/

با روده هایِ آخرین کشیش/

دار زدند،/

اما افسوس/

 که در آن میان/

پدرِ خویش را/

چه ناجوانمردانه/

به مسلخِ روزگار فرستادم…/

***

من خاکسترِ آب را/

بر رویِ قلبِ/

گلی تشنه ریختم/

تا صدایِ گرفتۀ درد را/

به برگ هایِ زیرِ پایم/

هدیه کنم،/

اما لختۀ خونی/

که بر پیشانیِ کاهنِ سرنوشت بود/

آخرین سوغاتِ/

سرزمین هایِ رؤیاییِ من گشت…

ته ر نگ

جولای 24, 2009

به نام خدا

در کوچه پس کوچه هایِ این دیارِ غریب/

دیوانه ای گریخته از/

دارالمجانینِ آینده/

هر ظهر/

به وقتِ اذان/

لباس هایِ کهنۀ خود را/

بیرون می آورد/

و آن ها را بر رویِ تلی از خاکستر/

- که می گویند روزگاری/

درِ مسجدی بوده است -/

می گذارد/

و به سمتِ آن ها نماز می خواند…/