و اینک کلمه

By رضا

به نام خدا

من با سلام

آغاز می کنم

و رفته رفته

واژه هایِ خود را

به استقبالِ

ذهن هایِ آشفته

می فرستم…

*

آنجا که

شعله هایِ آتشی دیوانه

دل هایِ سرگردان را

چون سایه روشنِ

ناله هایِ سوخته

در کناری ناموسِ خاک

به رقص در می آورند…

*

و صلِب هایِ مربع

کلمۀ من و او را

در کتاب هایِ

نهفته در آستینِ ساحرانِ جدید

تفسیر می کنند…

*

و مرغانِ ماهی خوار

که به خوردنِ

جنازه هایِ در آرزویِ آب

عادت کرده اند،

مردنِ آدمیان را

جشن می گیرند…

**

و اینک

دلهرۀ ساعتی دیگر

که فرا می خواند

لحظۀ دلخراشِ

مسخِ انسانی

از نژادِ نشانه هایِ برتر را…

***

پناه می برم

به خطِ خونِ

نشسته در

قلبِ آن

کودکِ به جا مانده از

جواب هایِ نادرست

که نیایش می کند

مردمانِ دوستدارِ

انسانیتِ عمیق را…

**

در چشم هایِ آن

پرندۀ کوچکی

که بر رویِ درختانِ

به برگ نشسته

سرودِ رؤیاهایِ

آسمانی می خواند

رنگِ آبی و سبز را

سلاخی کرده اند…

*

و اکنون دقایقِ

آینه دار می آیند

تا این آخرین

گام هایِ خویش را

در پشتِ تابوتِ

روزهایِ هرزه

به آهستگی بردارند

و کمالِ خود را

در دست هایِ

به خاک پناه برده

به نظاره بنشینند…

***

من با سلام

تمام می کنم

و به خواندنِ کلمه ای دیگر

امید می بندم

که آغاز و پایانِ راه

هر یک دیگری را

تکرار می کنند…

يك پاسخ برايش بگذاريد