به نام خدا
من با سلام
آغاز می کنم
و رفته رفته
واژه هایِ خود را
به استقبالِ
ذهن هایِ آشفته
می فرستم…
*
آنجا که
شعله هایِ آتشی دیوانه
دل هایِ سرگردان را
چون سایه روشنِ
ناله هایِ سوخته
در کناری ناموسِ خاک
به رقص در می آورند…
*
و صلِب هایِ مربع
کلمۀ من و او را
در کتاب هایِ
نهفته در آستینِ ساحرانِ جدید
تفسیر می کنند…
*
و مرغانِ ماهی خوار
که به خوردنِ
جنازه هایِ در آرزویِ آب
عادت کرده اند،
مردنِ آدمیان را
جشن می گیرند…
**
و اینک
دلهرۀ ساعتی دیگر
که فرا می خواند
لحظۀ دلخراشِ
مسخِ انسانی
از نژادِ نشانه هایِ برتر را…
***
پناه می برم
به خطِ خونِ
نشسته در
قلبِ آن
کودکِ به جا مانده از
جواب هایِ نادرست
که نیایش می کند
مردمانِ دوستدارِ
انسانیتِ عمیق را…
**
در چشم هایِ آن
پرندۀ کوچکی
که بر رویِ درختانِ
به برگ نشسته
سرودِ رؤیاهایِ
آسمانی می خواند
رنگِ آبی و سبز را
سلاخی کرده اند…
*
و اکنون دقایقِ
آینه دار می آیند
تا این آخرین
گام هایِ خویش را
در پشتِ تابوتِ
روزهایِ هرزه
به آهستگی بردارند
و کمالِ خود را
در دست هایِ
به خاک پناه برده
به نظاره بنشینند…
***
من با سلام
تمام می کنم
و به خواندنِ کلمه ای دیگر
امید می بندم
که آغاز و پایانِ راه
هر یک دیگری را
تکرار می کنند…