به نام خدا
و او آمد،
هم او که
سال ها مرده بود
اما مترسکِ اسمش
بر رویِ
پرچم هایِ به باد نشسته
همواره ترسانندۀ سپاهِ
مردمانِ سرزمین هایِ
نگرانِ سود و زیانِ
آینده بود…
**
اینجا
انتهایِ نهضتِ
انجماد است،
و صدایِ خندۀ
مجنونینی
به گوش می رسد
که باریدنِ برف را
آغازِ فصلِ بهار می دانند…
**
و آنجا کسی
بر رویِ تمامِ
برگ هایِ زرد
تمثالِ کلاغِ سیاهی را
کشیده
که برقِ چشمانِ صاحبِ خویش را
به جایِ سکه ای درخشان
از او
ربوده است…
***
شب هایِ سختِ
منتظرانِ فردا می روند،
اما آینده را
جز در
ناله هایِ مبهمِ
ساکنانِ خواب هایِ پریشان
نمی توان یافت…