اِسترچ

By رضا

به نام خدا

و او آمد،

هم او که

سال ها مرده بود

اما مترسکِ اسمش

بر رویِ

پرچم هایِ به باد نشسته

همواره ترسانندۀ سپاهِ

مردمانِ سرزمین هایِ

نگرانِ سود و زیانِ

آینده بود…

**

اینجا

انتهایِ نهضتِ

انجماد است،

و صدایِ خندۀ

مجنونینی

به گوش می رسد

که باریدنِ برف را

آغازِ فصلِ بهار می دانند…

**

و آنجا کسی

بر رویِ تمامِ

برگ هایِ زرد

تمثالِ کلاغِ سیاهی را

کشیده

که برقِ چشمانِ صاحبِ خویش را

به جایِ سکه ای درخشان

از او

ربوده است…

***

شب هایِ سختِ

منتظرانِ فردا می روند،

اما آینده را

جز در

ناله هایِ مبهمِ

ساکنانِ خواب هایِ پریشان

نمی توان یافت…

يك پاسخ برايش بگذاريد