آزرچ

By رضا

به نام خدا

روشنایی رفت

و قلبی عیان شد،

که در درونش

آوایی گنگ

راهنمایِ جویندگانی بی شمار

است…

*

در آن جا چشمی ست

که با هر

نفس کشیدنِ

انسانی آزاد

رنگ هایِ سیاه و سپیدش

مخلوط می شوند،

و اکنون در پیِ نگاهی

برایِ شنیدن است…

*

و به ناچار

تمامِ آزاد مردانِ تاریخ

جنینِ مردۀ

برده ای مسلول را

به رهبریِ خویش

برگزیدند،

تا نامِ آزادی

بیش از این

در قاموسِ واژگانِ عالم

خجل نگردد…

**

و دریاهایِ رود هایِ شور

تمامِ آبِ خود را

به بیابان هایِ تفتیدۀ

زمین بخشیدند

تا مگر خاکِ آن را

نمک گیر سازند،

و نبینند

در خاک هایِ سبزِ

مزرعه های مریض

گوسفندانی را که

زندگی می کنند

و مردمانی را

که به چرا می روند،

آن ها که مدت هاست

چرا را

در دستانِ مخفیِ

مفسرانِ آفتاب

نمی یابند…

***

دیگر نمی توان

فردا را مقصر دانست،

زیرا که

نقطۀ پایان را

بر انتهایِ خطِ

آن گونه بودن

نهاده اند…

يك پاسخ برايش بگذاريد