اشارۀ سبز

By رضا

به نام خدا

آرام آرام

رؤیاهایِ زندگیت

در ستایش اکنون

محو می شوند،

و دستانِ خالیت

تنها گواهِ

گذشته ای

در پشتِ نگاهِ

خیرۀ توست…

**

من دختری را

خواب دیده ام

با دست هایی از

زغال و یخ

که انگشتِ اشاره اش

به سمتِ پرندگانِ

آسمان است؛

هم او که گردشِ آفتاب

در چشمانِ پر ستاره اش

خلافِ حرکتِ

ماهِ دیوانۀ زمین

است؛

و هنگامی که به دنبالِ

نشانه هایِ دیگر

می دود،

از موهایِ درهم تنیده اش

اشک می ریزد…

**

تو آن آشنایِ رهگذری را

که در بیابان ها

جرعه ای آب را

به بهایِ

لنگِ کفشی کهنه می فروخت

می شناسی؟…

**

ای آنکه نوشته هایم را

در نگاهِ به فرزندانِ

تشنه به خونت می بینی

گردشِ زمینِ آبیت را

به خاطر بسپار…

يك پاسخ برايش بگذاريد