Archive for می, 2009

17

می 15, 2009

به نام خدا

آیینه کن جانِ مرا، تا او ببیند رویِ تو

افسون شود از دیده اش، آنگه نشیند سویِ تو

*

دیوانۀ پرمدعا، چون همنشینی آشنا

ترسان نگاهش بگذرد، تا حلقۀ گیسویِ تو

*

کس را نباشد عاقبت، از بویِ مویت عافیت

دیگر خطا را چاره نیست، از خطِ چون ابرویِ تو

*

دیدم بسی از خود جدا، سرگشته و مست و رها

هر یک رهی بگزیده اند، در جستجویِ کویِ تو

*

راهی بزن بر آب و گل، تا زان بگردد دل خجل

گوشِ ملک را پای نیست، بر نغمۀ دلجویِ تو

*

بسیار گویند این و آن، زان قصه هایِ بی نشان

ما را دگر در کار نیست، جز وعدۀ نیکویِ تو

*

آید زِ هر سو مدعی، گوید منی وز تو تهی

جانا نباشد محرمی، در بانگِ های و هویِ تو

اِسترچ

می 12, 2009

به نام خدا

و او آمد،

هم او که

سال ها مرده بود

اما مترسکِ اسمش

بر رویِ

پرچم هایِ به باد نشسته

همواره ترسانندۀ سپاهِ

مردمانِ سرزمین هایِ

نگرانِ سود و زیانِ

آینده بود…

**

اینجا

انتهایِ نهضتِ

انجماد است،

و صدایِ خندۀ

مجنونینی

به گوش می رسد

که باریدنِ برف را

آغازِ فصلِ بهار می دانند…

**

و آنجا کسی

بر رویِ تمامِ

برگ هایِ زرد

تمثالِ کلاغِ سیاهی را

کشیده

که برقِ چشمانِ صاحبِ خویش را

به جایِ سکه ای درخشان

از او

ربوده است…

***

شب هایِ سختِ

منتظرانِ فردا می روند،

اما آینده را

جز در

ناله هایِ مبهمِ

ساکنانِ خواب هایِ پریشان

نمی توان یافت…

آزرچ

می 10, 2009

به نام خدا

روشنایی رفت

و قلبی عیان شد،

که در درونش

آوایی گنگ

راهنمایِ جویندگانی بی شمار

است…

*

در آن جا چشمی ست

که با هر

نفس کشیدنِ

انسانی آزاد

رنگ هایِ سیاه و سپیدش

مخلوط می شوند،

و اکنون در پیِ نگاهی

برایِ شنیدن است…

*

و به ناچار

تمامِ آزاد مردانِ تاریخ

جنینِ مردۀ

برده ای مسلول را

به رهبریِ خویش

برگزیدند،

تا نامِ آزادی

بیش از این

در قاموسِ واژگانِ عالم

خجل نگردد…

**

و دریاهایِ رود هایِ شور

تمامِ آبِ خود را

به بیابان هایِ تفتیدۀ

زمین بخشیدند

تا مگر خاکِ آن را

نمک گیر سازند،

و نبینند

در خاک هایِ سبزِ

مزرعه های مریض

گوسفندانی را که

زندگی می کنند

و مردمانی را

که به چرا می روند،

آن ها که مدت هاست

چرا را

در دستانِ مخفیِ

مفسرانِ آفتاب

نمی یابند…

***

دیگر نمی توان

فردا را مقصر دانست،

زیرا که

نقطۀ پایان را

بر انتهایِ خطِ

آن گونه بودن

نهاده اند…

اشارۀ سبز

می 6, 2009

به نام خدا

آرام آرام

رؤیاهایِ زندگیت

در ستایش اکنون

محو می شوند،

و دستانِ خالیت

تنها گواهِ

گذشته ای

در پشتِ نگاهِ

خیرۀ توست…

**

من دختری را

خواب دیده ام

با دست هایی از

زغال و یخ

که انگشتِ اشاره اش

به سمتِ پرندگانِ

آسمان است؛

هم او که گردشِ آفتاب

در چشمانِ پر ستاره اش

خلافِ حرکتِ

ماهِ دیوانۀ زمین

است؛

و هنگامی که به دنبالِ

نشانه هایِ دیگر

می دود،

از موهایِ درهم تنیده اش

اشک می ریزد…

**

تو آن آشنایِ رهگذری را

که در بیابان ها

جرعه ای آب را

به بهایِ

لنگِ کفشی کهنه می فروخت

می شناسی؟…

**

ای آنکه نوشته هایم را

در نگاهِ به فرزندانِ

تشنه به خونت می بینی

گردشِ زمینِ آبیت را

به خاطر بسپار…