به نام خدا
آیینه کن جانِ مرا، تا او ببیند رویِ تو
افسون شود از دیده اش، آنگه نشیند سویِ تو
*
دیوانۀ پرمدعا، چون همنشینی آشنا
ترسان نگاهش بگذرد، تا حلقۀ گیسویِ تو
*
کس را نباشد عاقبت، از بویِ مویت عافیت
دیگر خطا را چاره نیست، از خطِ چون ابرویِ تو
*
دیدم بسی از خود جدا، سرگشته و مست و رها
هر یک رهی بگزیده اند، در جستجویِ کویِ تو
*
راهی بزن بر آب و گل، تا زان بگردد دل خجل
گوشِ ملک را پای نیست، بر نغمۀ دلجویِ تو
*
بسیار گویند این و آن، زان قصه هایِ بی نشان
ما را دگر در کار نیست، جز وعدۀ نیکویِ تو
*
آید زِ هر سو مدعی، گوید منی وز تو تهی
جانا نباشد محرمی، در بانگِ های و هویِ تو