به نام خدا
باز هم آوایِ آشنایِ
ضجه هایِ در قفس زندانی شده،
که سینۀ تنگِ
صاحبانِ خویش را،
همچون پنجه هایِ حیوانی درمانده
خراش می دهند؛
چه سنگین است
اسارتِ واژه هایِ مقدس
در چنگالِ مردانِ منسوب به خدا…
*
آن ها که
ملکوت را
با خطی ساده
همچون امضایی بر
پایِ سندی
مشکوک
تقسیم می کنند،
و دستِ راست و چپ را
بهانۀ نیک و بد می دانند…
***
و دوباره من
گریز می زنم
به آدم برفیِ تنهایی
که به اعماقِ کویری
خشک
تبعید شده است،
آنجا که از قلم نوشته هایِ
او، خدا
سکوت کرده است
و گاهگاهی
از سرِ تأسف
سرِ خود را
تکان می دهد…
*
در کویرِ بی حاصلِ اینجا
برفِ غمگینی می بارد،
که سرمایش
در سوزِ کلماتی ست
که معنیِ واژۀ انسان را
می نویسد…
*
ای راهی شده
به آبادیِ همیشه بهارِ همسایه!
آیا تو فکر می کنی
که سبزه هایِ آن دیار نیز
چشم هایِ سبزی را
که بر کفِ دستانِ
آدم برفیِ روزگارِ ما
افتاده است،
دیده اند؟…