به نام خدا
آفرین بر تو!
ای گناهکارِ بزرگ!
که بر سرِ راهِ تقدیرِ خویش
دستانِ سیاهت را
به شفاعت
از روزهایِ گذشته ات
می طلبی؛
و این رسمِ جوانمردیست
که همنشینِ دیرینِ خود را
در این واپسین لحظه هایِ امید
یاری کنی…
**
دیگر برایِ کدام
رودِ جاری
می توان لحظۀ
وصل را
در کرانۀ ساحلی پست
گرامی داشت؟؛
آنجا که
کوزۀ آبی
زرد رنگ
از خجالتِ
خاکِ ترک خورده اش
تمامِ آب خود را
به حراج گذاشته است…
**
او حکایت می کرد
که انسان را
از گلِ سردی آفریده اند
که از گرمایِ آنچه نیست
خشک می شود؛
تو آن خاکِ تیره را
لمس کرده ای
که موجوداتی غریب
در طلبِ حیاتی جاودان
تمامِ ذره هایِ آن را
جستجو می کنند،
و تسبیح کردنِ آن را
حجابِ نسل هایِ
آینده می دانند؟…