م2

By رضا

به نام خدا

من روزهایِ زیادیست

که به پرسش هایِ رو به رویم نگاه می کنم،

که معصومانه

چون لحظه هایِ کودکیم

مرا می نگرند…

**

دلِ من

همچون نیِ تیغ خورده ای شده است

که روحِ خویش را

میانِ لب هایِ به خون نشسته اش،

برایِ رام کردنِ

مارهایِ درونِ خود

می نوازد…

**

پیرمرد از فرشته ای سخن می گفت:

که در هیاهویِ صحرایِ محشر

خواب می ماند،

و سرانجام ساقیِ

لب تشنگانِ جهنم می شود،

او مطمئن بود

که او

حاملِ رنج هایِ

عظیم است…

**

تو هیچ گاه

در بودنِ آنچه

گذشته است شک کرده ای؟…

**

سرزنش هایِ کشنده

همچنان به بودنِ خود

تظاهر می کنند،

اما دیگر

زمانِ به گُل نشستنِ

رازهایِ منزویست…

**

و او دوباره

فریاد می زند:

” در نگاهِ خویش

به معنایِ کدام واژه

اندیشیده ای؟”

اینجا عاقبت

تمامِ کلمه ها را

مانندِ آن

پنجرۀ رو به جادۀ دیگر

گِل می گیرند،

و آوازِ پیروزی

سر می دهند…

**

و او خواب دیده بود

که چندین دستِ خونین

نواده هایِ آدم را

نبشِ قبر کرده اند،

و جایی میانِ

زهره و مریخ

فرستاده اند…

*

و اینگونه بود

تعبیرِ خواب هایِ پریشانی

که شارحانِ خود را

به تمسخر گرفتند…

يك پاسخ برايش بگذاريد