به نام خدا
من روزهایِ زیادیست
که به پرسش هایِ رو به رویم نگاه می کنم،
که معصومانه
چون لحظه هایِ کودکیم
مرا می نگرند…
**
دلِ من
همچون نیِ تیغ خورده ای شده است
که روحِ خویش را
میانِ لب هایِ به خون نشسته اش،
برایِ رام کردنِ
مارهایِ درونِ خود
می نوازد…
**
پیرمرد از فرشته ای سخن می گفت:
که در هیاهویِ صحرایِ محشر
خواب می ماند،
و سرانجام ساقیِ
لب تشنگانِ جهنم می شود،
او مطمئن بود
که او
حاملِ رنج هایِ
عظیم است…
**
تو هیچ گاه
در بودنِ آنچه
گذشته است شک کرده ای؟…
**
سرزنش هایِ کشنده
همچنان به بودنِ خود
تظاهر می کنند،
اما دیگر
زمانِ به گُل نشستنِ
رازهایِ منزویست…
**
و او دوباره
فریاد می زند:
” در نگاهِ خویش
به معنایِ کدام واژه
اندیشیده ای؟”
اینجا عاقبت
تمامِ کلمه ها را
مانندِ آن
پنجرۀ رو به جادۀ دیگر
گِل می گیرند،
و آوازِ پیروزی
سر می دهند…
**
و او خواب دیده بود
که چندین دستِ خونین
نواده هایِ آدم را
نبشِ قبر کرده اند،
و جایی میانِ
زهره و مریخ
فرستاده اند…
*
و اینگونه بود
تعبیرِ خواب هایِ پریشانی
که شارحانِ خود را
به تمسخر گرفتند…