بایگانیِ آوریل, 2009

در انتها

آوریل 27, 2009

به نام خدا

باز هم آوایِ آشنایِ

ضجه هایِ در قفس زندانی شده،

که سینۀ تنگِ

صاحبانِ خویش را،

همچون پنجه هایِ حیوانی درمانده

خراش می دهند؛

چه سنگین است

اسارتِ واژه هایِ مقدس

در چنگالِ مردانِ منسوب به خدا…

*

آن ها که

ملکوت را

با خطی ساده

همچون امضایی بر

پایِ سندی

مشکوک

تقسیم می کنند،

و دستِ راست و چپ را

بهانۀ نیک و بد می دانند…

***

و دوباره من

گریز می زنم

به آدم برفیِ تنهایی

که به اعماقِ کویری

خشک

تبعید شده است،

آنجا که از قلم نوشته هایِ

او، خدا

سکوت کرده است

و گاهگاهی

از سرِ تأسف

سرِ خود را

تکان می دهد…

*

در کویرِ بی حاصلِ اینجا

برفِ غمگینی می بارد،

که سرمایش

در سوزِ کلماتی ست

که معنیِ واژۀ انسان را

می نویسد…

*

ای راهی شده

به آبادیِ همیشه بهارِ همسایه!

آیا تو فکر می کنی

که سبزه هایِ آن دیار نیز

چشم هایِ سبزی را

که بر کفِ دستانِ

آدم برفیِ روزگارِ ما

افتاده است،

دیده اند؟…

م3

آوریل 25, 2009

به نام خدا

آفرین بر تو!

ای گناهکارِ بزرگ!

که بر سرِ راهِ تقدیرِ خویش

دستانِ سیاهت را

به شفاعت

از روزهایِ گذشته ات

می طلبی؛

و این رسمِ جوانمردیست

که همنشینِ دیرینِ خود را

در این واپسین لحظه هایِ امید

یاری کنی…

**

دیگر برایِ کدام

رودِ جاری

می توان لحظۀ

وصل را

در کرانۀ ساحلی پست

گرامی داشت؟؛

آنجا که

کوزۀ آبی

زرد رنگ

از خجالتِ

خاکِ ترک خورده اش

تمامِ آب خود را

به حراج گذاشته است…

**

او حکایت می کرد

که انسان را

از گلِ سردی آفریده اند

که از گرمایِ آنچه نیست

خشک می شود؛

تو آن خاکِ تیره را

لمس کرده ای

که موجوداتی غریب

در طلبِ حیاتی جاودان

تمامِ ذره هایِ آن را

جستجو می کنند،

و تسبیح کردنِ آن را

حجابِ نسل هایِ

آینده می دانند؟…

16

آوریل 20, 2009

به نام خدا

برایِ آن دلِ پژمردۀ سیراب از قبل

گم شدن در هوسِ رنگِ سیه آسان است

“*

گر تمامِ غمِ خود را بفروشد زِ نیاز

از برایِ نگهِ نیمه تمامِ مهِ دل، ارزان است

“**

سویِ آن راه مرو ای دلِ بیگانه فروش

کاروان ها که در آن بادیه، سرگردان است

“*

آسمان رنگِ شبش را به دو چشمش بفروخت

شبِ دل رفت و دگر، روز در این میدان است

15

آوریل 13, 2009

به نام خدا

بر سراپایِ قدومت همه خارند و خسند

رهروانِ سرِ کویت همگی بی نفسند

“*

نیست از بهرِ نگاهت دلِ کس را منزل

سر و جانِ همه عشاقِ تو بانگِ جرسند

“*

مکن ای دوست چنین خلقِ خدا را حیران

در رهِ منزلِ تو این همه آواره بسند

“*

جانِ من با همه یاران و محبان نستیز

دگری پای نماندست، مگر یک دو کسند

“*

رستگاری نبود از پیِ طوفانِ غمت

مردمِ خیره به رخسارِ تو مرغِ قفسند

“*

ای که شیرینیِ حسنت زِ زبان بیرون است

بین همه عالمِ جان را که به گردت مگسند

“*

عارف و زاهد و هر نوحه گرِ قصۀ عشق

به گداییِ درِ خانۀ تو ملتمسند

م2

آوریل 9, 2009

به نام خدا

من روزهایِ زیادیست

که به پرسش هایِ رو به رویم نگاه می کنم،

که معصومانه

چون لحظه هایِ کودکیم

مرا می نگرند…

**

دلِ من

همچون نیِ تیغ خورده ای شده است

که روحِ خویش را

میانِ لب هایِ به خون نشسته اش،

برایِ رام کردنِ

مارهایِ درونِ خود

می نوازد…

**

پیرمرد از فرشته ای سخن می گفت:

که در هیاهویِ صحرایِ محشر

خواب می ماند،

و سرانجام ساقیِ

لب تشنگانِ جهنم می شود،

او مطمئن بود

که او

حاملِ رنج هایِ

عظیم است…

**

تو هیچ گاه

در بودنِ آنچه

گذشته است شک کرده ای؟…

**

سرزنش هایِ کشنده

همچنان به بودنِ خود

تظاهر می کنند،

اما دیگر

زمانِ به گُل نشستنِ

رازهایِ منزویست…

**

و او دوباره

فریاد می زند:

” در نگاهِ خویش

به معنایِ کدام واژه

اندیشیده ای؟”

اینجا عاقبت

تمامِ کلمه ها را

مانندِ آن

پنجرۀ رو به جادۀ دیگر

گِل می گیرند،

و آوازِ پیروزی

سر می دهند…

**

و او خواب دیده بود

که چندین دستِ خونین

نواده هایِ آدم را

نبشِ قبر کرده اند،

و جایی میانِ

زهره و مریخ

فرستاده اند…

*

و اینگونه بود

تعبیرِ خواب هایِ پریشانی

که شارحانِ خود را

به تمسخر گرفتند…

م1

آوریل 6, 2009

به نام خدا

و من مدفون شدم،

و باد

تمامِ رازهایِ مرا

با خود خواهد برد،

دیگر من چگونه می توانم

به اسمِ خود اعتماد کنم؟…

**

من فکر می کنم

که تمامِ مورچه هایِ شهر

در تمامِ این سال ها

اشتباه می کردند،

و درست و غلط را

در گورهایِ تازه

دنبال می گشتند…

**

سنگ هایِ قبر

به من آموخته اند

که ارواحی بزرگ

دانسته هایِ مرا

تشخیص می دهند،

و آن ها تنها ساکنانِ

زندۀ دنیایِ زیرِ خاکند…

**

به ماهی و عقرب قسم!

که در تمامِ این ماهها،

آسمان رنگِ سردِ زردی را

به عاریت گرفته است

که پیوسته به دورِ

آفتابِ زمین می گردد،

تا خورشیدی تازه

متولد شود…

**

آری،

اینجا سرزمینِ دیگریست

که تمامِ مردم آن،

تمامِ چیزها را می شمارند،

و سکوت

نشانۀ مرگِ دیگریست…

*

اشک هایم را

خواهم شمرد…

14

آوریل 3, 2009

به نام خدا

گر بیفتد به سراپردۀ خوبان گذرم

عالمی را به هواخواهیِ رندان ببرم

*

دگر از غیر نترسم و جفاکاریِ دهر

سرِ خود را به نشانِ سرِ چوگان سپرم

*

بیش از این نیست مرا داعیۀ رخصتِ دوست

تا به کی در طلبش گردشِ دوران شمرم

*

دیده ام را نبود جز نگهش سلطانی

به گداییِ درِ مردمِ آن مفتخرم

*

رهزن اندر شبِ تارِ دلِ او راه نیافت

در نظر نیست، که آید خبری از سحرم

*

بود مؤمن دلِ من کز سرِ مهرش گذرد

نیست جز رفتنِ آب و دلِ ایمان خبرم

*

کس ندانست که شرحِ رهِ او چون گوید

در اقامتکدۀ وصف و بیان دربه درم

13

آوریل 1, 2009

به نام خدا

ای دل زِ کویش دور باش، وز های و هو مستور باش

نقشِ رخش را خوش بزن، وز بهرِ سازش سور باش

*

در خلوتِ کون و مکان، دیگر نباشد زو نشان

در ظلمتِ اهلِ نظر، در جستجویِ نور باش

*

شبگیرِ مستان را نگر، خواهی بیابی زان اثر

در سایۀ شمس الضحی، چون حلقۀ منشور باش

*

شاهِ خودت را مات کن، این تخته را مرآت کن

بشکن حدیثِ این و آن، ما و منت را گور باش

*

رویِ بتان را نیک بین، رو اندکی نزدیک بین

خواهی شوی محتاج تر، در عاشقی مجبور باش

*

در کویِ مردانِ بلا، هر کس به دردی مبتلا

در محفلِ صبر و دوا، از بهرِ جان دستور باش

*

بسیار گویی ای عجب، دل را نباشد روز و شب

خواهی بیا فرمان ببر، خواهی برو مغرور باش