به نام خدا
من در بهشتِ سردِ خدا
تنها مانده ام،
و تمامِ استخوان هایِ بدنم
می لرزد؛
در آسمانِ شیشه ایِ اینجا
خورشید را
توانِ بالا آمدن نیست…
**
من هر شب
برایِ دانه هایِ گندم
دعا کرده ام،
که در میانِ شش صلیب
چهار مردِ آتشین
آن ها را
به اسارت گرفته اند،
و با نورِ ماه
از آن ها
زنجیرهایِ زرد
می سازند…
**
مارهایِ خوش خط و خال
دیوارهایِ سیاهِ ایهام را
بر رویِ پرِ طاووس هایِ
عزا گرفته
نشان می دهند،
و نشانه هایِ زشت و زیبا را
در جهانِ رنگ هایِ پراکنده
نقاشی می کنند…
**
و او می ماند
با صدایی رو به قلب هایِ خاموش،
که در زوزه هایِ
سگِ سرگردان
محو می شود،
هم او که پاسبانِ
زندانِ استخوان هایِ متبرک است…
***
ای دنیایِ تمثیل و افسانه!
آن گویِ سیاه را
که هر صبح
بر رویِ پولک هایِ
به جا مانده از
آب هایِ مرده
رنگِ طلایی به خود می گیرد
دیده اید؟
*
من سایۀ بی رنگی را دیده ام
که در آینه هایِ شکسته
آتش گرفته است،
و ملتمسانه آب هایِ دوردست را
از خواهرِ مقدس
تقاضا می کند؛
نمی دانم چرا
او مرگ را
خواهرِ دیگرِ خواب هایِ آشفته
نمی داند…
**
ای دنیایِ ایما و اشاره!
زنِ هرزه ای را
می شناسی
که به بچه هایِ مردۀ شهر
شیر می دهد؟
ساکنانِ دنیایِ
بادهایِ زرد،
خونِ او را
شفا می دانند،
و فکر می کنند
که آبِ دهانش
سیب هایِ کرم خورده را
زیتون هایِ معطر می سازد؛
و من دیدم
که تمامِ مردمِ شهر
او را می کشند،
اما او هنوز
به شب هایِ نخستین
ایمان دارد…
***
قلمِ من
حکایتِ مصیبتِ سنگینی را می نویسد
که تمامِ تابوت هایِ شهر
برایِ دیدنِ آن
صف کشیده اند؛
ای درختِ روییده از خاک هایِ دیروز
به مردمانِ زیرِ پایت
نگاه کرده ای؟…