Archive for مارس, 2009

مزمور

مارس 26, 2009

به نام خدا

من در بهشتِ سردِ خدا

تنها مانده ام،

و تمامِ استخوان هایِ بدنم

می لرزد؛

در آسمانِ شیشه ایِ اینجا

خورشید را

توانِ بالا آمدن نیست…

**

من هر شب

برایِ دانه هایِ گندم

دعا کرده ام،

که در میانِ شش صلیب

چهار مردِ آتشین

آن ها را

به اسارت گرفته اند،

و با نورِ ماه

از آن ها

زنجیرهایِ زرد

می سازند…

**

مارهایِ خوش خط و خال

دیوارهایِ سیاهِ ایهام را

بر رویِ پرِ طاووس هایِ

عزا گرفته

نشان می دهند،

و نشانه هایِ زشت و زیبا را

در جهانِ رنگ هایِ پراکنده

نقاشی می کنند…

**

و او می ماند

با صدایی رو به قلب هایِ خاموش،

که در زوزه هایِ

سگِ سرگردان

محو می شود،

هم او که پاسبانِ

زندانِ استخوان هایِ متبرک است…

***

ای دنیایِ تمثیل و افسانه!

آن گویِ سیاه را

که هر صبح

بر رویِ پولک هایِ

به جا مانده از

آب هایِ مرده

رنگِ طلایی به خود می گیرد

دیده اید؟

*

من سایۀ بی رنگی را دیده ام

که در آینه هایِ شکسته

آتش گرفته است،

و ملتمسانه آب هایِ دوردست را

از خواهرِ مقدس

تقاضا می کند؛

نمی دانم چرا

او مرگ را

خواهرِ دیگرِ خواب هایِ آشفته

نمی داند…

**

ای دنیایِ ایما و اشاره!

زنِ هرزه ای را

می شناسی

که به بچه هایِ مردۀ شهر

شیر می دهد؟

ساکنانِ دنیایِ

بادهایِ زرد،

خونِ او را

شفا می دانند،

و فکر می کنند

که آبِ دهانش

سیب هایِ کرم خورده را

زیتون هایِ معطر می سازد؛

و من دیدم

که تمامِ مردمِ شهر

او را می کشند،

اما او هنوز

به شب هایِ نخستین

ایمان دارد…

***

قلمِ من

حکایتِ مصیبتِ سنگینی را می نویسد

که تمامِ تابوت هایِ شهر

برایِ دیدنِ آن

صف کشیده اند؛

ای درختِ روییده از خاک هایِ دیروز

به مردمانِ زیرِ پایت

نگاه کرده ای؟…

تک برگ

مارس 13, 2009

به نام خدا

رو به رویِ راه هایِ رو به زوال،

رنگِ روشنِ روزهایِ

بر باد رفته ام،

ارغوانیِ دلگیری

شده است،

تا راهنمایِ

مسافرانِ رها شده از

سایه هایِ سرگردان

باشد…

***

من شهرِ تاریکی را می شناسم

که از فرطِ ایمان

خفه گشته،

و در زیرِ

رودهایِ زرد

با چشم هایی گشاد شده

آرمیده است…

**

و در میانِ دشت هایِ

پوشیده از آب هایِ زلال،

خندقِ دواری ست

همراه با مجسمه هایِ کودکانی

از پشت غلتیده،

که در اعماقِ آن

نورِ ماه را

به اسارت می برند؛

در آنجا انسانیت

نمادِ هستیِ

موجوداتِ بی جان

است…

***

در شهرِ رؤیاهایِ کور

تنها ورق هایِ دفتر

مجرمند

و برگ هایِ درختانِ دور،

آن ها که در چشمِ مردمان

خاکستری می زنند،

و خط و فاصله را

معنا می کنند…

**

اینجا

دیگرالزمان است

و زمزمۀ انسانِ آخر،

که هر یک

دیگری را

نابود

می کنند…

دِنوار

مارس 11, 2009

به نام خدا

من ابتدا را باز می نویسم

و شکِ خود را آغاز می کنم،

که ایستادن، نغمۀ مرگِ جاودانه است…

**

ذهنِ من

برایِ شناختنِ

چگونه زیستن

له شده است،

و دیگر خوب نمی شود،

او مدت هاست

که خانه نشین گشته

و به دنبالِ راهی

برایِ تحملِ

سکوتِ پا برجاست،

او هنوز هم فکر می کند

که گوش دادن

به صدایِ آب

انتهایِ دیوانگی ست…

**

با دیوانه زیستن

خوشبختیِ بزرگی ست

که به عاقلان داده می شود،

آن ها که در کلماتِ

مقدس خیره می نگرند

و هر چیز را از ابتدا می دانند؛

دلِ من می گوید:

که دیوانگان

فرشتگانِ رانده شدۀ

بهشتِ موعودند

و به طعنه

عقلِ مرا

دیوانه می خواند…

***

روزها و شب هایِ

خاکستری می روند،

و تنها هوایِ مه آلود

و دود گرفتۀ

دفترِ من می ماند،

که در خفا

آتشی لبریز را

فریاد می زند…

کلامِ آخر

مارس 7, 2009

به نام خدا

ساعت 12  شب است،

و من صدایِ نالۀ باد را حس می کنم،

من باز باید شبم را نقاشی کنم،

در انتهایِ پنجره،

در سکوتِ مضطربِ درختانِ برهنه

که شرمسارِ نگاهِ خیرۀ منند…

***

چراغ هایِ خاموش

شب را می شناسند،

و تمامِ مردمِ شهر می دانند

که پرچم هایِ سیاه

الهام بخشِ

دل هایِ سرگردانند،

دیگر فرزانگی را

انگیزۀ جاودانی نیست؛

و این گونه است

سرنوشتِ درختانِ

به شب پناه آورده،

آن ها در ابدیت مستورند…

***

رازِ ستر را

از برگ هایِ نهفته در خاک

بپرس،

که رفیقانِ دیرینِ بادهایِ سردند؛

من هنوز آن ها را

به یاد می آورم…

پاره پاره

مارس 6, 2009

به نام خدا

ای فضایِ مبهمِ روزگارِ سرگردانیم!

من همیشه با خود اندیشیده ام

که واژۀ مه چه معنایِ ژرفی دارد؛

نگاه کن، که نگهبانانِ پرندگانِ گرسنه

چگونه آفریدگارِ مرا

به سیخ می کشند،

تا از خونِ تازه اش

برایِ خود آرامگاهی

بسازند…

***

اینک روزهایِ سردِ سال

عزادارِ برف هایِ نیامده اند،

من پیراهنِ مشکیِ درختان را

بارها تقدیس کرده ام،

و هر بار رنگِ دستانم

بنفش گشته است…

***

ابرِ کوچۀ ما فکر می کند

که پنجره ها

باران هایِ باد خورده را

می پرستند،

و به همهمۀ هوایِ دردآلود

معتاد گشته اند،

او ردِّ آب را

بر صورتِ پنجره هایِ خیس خورده

به شهادت می طلبد،

چه مسخ شده ابری!

که معنیِ اشک را نمی فهمد…

***

در فراسویِ پنجره ها

خطِ افق را

یارایِ نگاهِ خیرۀ

کوچه هایِ متحد نیست،

و مردمِ شهر در پرسه هایِ بی انتها

رها گشته اند…