بایگانیِ ژانویه, 2009

11

ژانویه 22, 2009

به نام خدا

دیگر از مزرعۀ سبزِ تماشا بروم

دیده را خاک زنم وز دلِ دنیا بروم

*

دیدۀِ خلق که دی در طلبت گشت سیاه

باشد از مردمِ نومید زِ فردا بروم

*

در سراپردۀِ معنی که به سویت ره نیست

خواب دیدم که به سر منزلِ رؤیا بروم

*

اشکِ آیینه نما، آبِ رخِ دیده ببرد

منِ بد نام از این ننگِ هویدا بروم

*

رهزنِ عشقِ تو در وادیِ غربت گم شد

رهِ خود گیرم و از دولتِ یغما بروم

*

در سکوتِ دلِ چون قافلۀ سنگ خموش

به امیدِ جرسی از پیِ غوغا بروم

*

بانگِ حیرانیِ من شرطِ رهِ عشق نبود

در ندا مانده ام و سویِ منادا بروم

28 دی

ژانویه 17, 2009

به نام خدا

و من آمدم،

در برهوتِ آسمانِ شرق،

آنجا که گناهانِ زمینی هبوط می کنند…

*

من روزِ مبهمی را می شناسم

که آغاز کنندۀ انسانِ دلتنگی ست

که صدایِ گردشِ سال و ماه را

برایِ خود زمزمه می کند؛

هم او

که ثمرۀ سرما و شب است

در نقطۀ صفرِ انجماد،

مبهوت در غروبِ اولین روزِ خویش

و بازماندۀ آخرین لحظاتِ بی قرارِ آن،

خیره به آغازین لمحۀ هستی

که در حریمِ خلوتِ خود

او را نظاره می کند

و جهانِ تازه را

بر رویِ چشم هایِ به خون نشسته اش

منعکس می سازد؛

و او اکنون سال هاست

که خاطرۀ آن تلاقیِ موهوم را

بر رویِ کاغذِ تقویم

به تماشا نشسته است…

**

ای شبِ آیینه نما!

که جلوه گاهِ فردایِ معقرِ منی،

دست هایم را به تو می سپارم،

و ای تکه هایِ سیاه نوشتۀ قلمِ من!

حرفهایِ پریشانِ مرا

رها کنید،

که من خود

نوشته هایم را نقاشی خواهم کرد…

10

ژانویه 15, 2009

به نام خدا

زِ نوایِ دوست آمد، به حریمِ دل نشانه

که به جلوه گاهِ وصلش، تو و او و ما یگانه

*

تو که در مثال و معنی، به هزار واژه گنجی

به کدام نکته گشتی، برِ عاشقان فسانه

*

زِ قلم چو شعله آید، دلِ دفتری بسوزد

که کشید وصفِ عشقت، به سکوتِ جان زبانه

*

دل و جانِ من ستاندی گروِ قمارِ رویت

چو شدی به قرعۀ ما، همه عذری و بهانه

*

شهِ ما که در قساوت، طمعی مدام داری

زِ چه روی کس بنالد، زِ جفایِ این زمانه

*

تو بدین سیاه ابرِ رهِ ما نظاره ای کن

که مباد دل سپاری، به هوایِ او روانه

*

همه گفتگویِ او را که به جان سپرده بودم

به نوایِ ارغنونش، شده نغمۀ شبانه

9

ژانویه 9, 2009

به نام خدا

از سیه دفترِ ما نکته نیاموخته به

رهزن و هرزه و آواره و ره سوخته به

*

من دگر عهد بکردم ز وفا دم نزنم

مستِ جامِِ ستم و جورِ تو لب دوخته به

*

گر بخواهی تو از این وادیِ ایمن گذری

آتشِ طور به سجاده بر افروخته به

*

حیف دل را که به دستِ چو منی افتاده

برده دارا بشنو، یوسفِ بفروخته به

*

کس مبادا که به عهدِ صنمی دل بندد

این بلایِ ابدی را تو نیندوخته به

*

روزها بر رخِ چون ماه که نتوان نگریست

چشم بر مردم و زلفِ سیه اش دوخته به

8

ژانویه 5, 2009

به نام خدا

دوش می آمد ندا اینجا کسی بیمار نیست

از هزاران گفتگویش، یک سخن در کار نیست

*

من همه شب عارفِ کویِ خرابش بوده ام

چشمِ سر را باز دارد، لیک دل بیدار نیست

*

گویمش دل بردی و افزون بر او ایمان و آب

در رخم خندد، که اینجا صحبتِ آمار نیست

*

لعل سرخ و چشم مست و گونه همرنگِ شراب

غیرِ این رنگ ای عجب در گردشِ پرگار نیست

*

ای که می گویی نیازارم کسی از عاشقان

خون به دل کردن مگر ای مسلمین آزار نیست

*

گر چه شاهان غرق در دریایِ ناز و نعمتند

در سرایِ مستمندان، دستِ خالی عار نیست

*

ور بخواهد بهرِ مسکینی دهد او را جزا

سویِ او گویید این تن را جزا جز نار نیست

7

ژانویه 3, 2009

به نام خدا

مه من محاق رفت و دلِ من زِ غصه پی شد

همه عمرِ نارسیده، به بلایِ هجر طی شد

*

سرِ من که آرزویِ فرهی مدام میداشت

چو بدید عکسِ رویش، به رضا گدایِ وی شد

*

به قلم نیازمندی نبود کلامِ ما را

که هزار شرحِ دردش، به نوایِ بانگِ نی شد

*

به امیدِ سرفرازی، به درش نیاز بردم

چه رسد به باغبانی، که ورا ثمر به دی شد

*

به حریمِ بارگاهش که به ما گذر ندادند

تو مپرس این امارت، ز کجا و تا به کی شد

*

من از آن دو چشمِ مستش به خدا برم شکایت

که چه کس بداد فتوا، که حلال خون و می شد

*

به وفایِ خوبرویان نتوان امید بستن

که رهِ گریز نَبوَد چو ستونِ خانه پی شد

6

ژانویه 1, 2009

به نام خدا

محتسب گویی زِ مستانِ دیار آگاه نیست

نالۀ نی را دگر آن نغمه هایِ راه نیست

*

شاهدانِ مست خونِ دل تقاضا می کنند

خوش بود آن را که با غارتگری همراه نیست

*

طره اش بر باد داد و نرگسش بیداد کرد

از چه می گویند دیگر ظلم و جور شاه نیست

*

دست در زنجیرِ آن زلفِ سیه نتوان نهاد

دیگر آن دیوانه را رویِ نگاه ماه نیست

*

آرزویِ شوقِ دیدارت، نگاهم تیره کرد

سنگ باشد آن دلی، کز حسرتم بر آه نیست

*

گر چه خونِ خلق در آن لعل غوغا می کند

آشنایِ کویِ درویشانِ غم، بدخواه نیست

*

هر دمی از دوست می آید به جان تیرِ بلا

لیک امیدم مها، از درگهت کوتاه نیست