Archive for دسامبر, 2008

5

دسامبر 31, 2008

به نام خدا

من شنیدم که ز هر سو خطری می آید

که از آن قاتلِ دوران خبری می آید

*

گر چه جان شد سپرِ غمزۀ اربابِ بلا

بختِ من بین، که به سویِ دگری می آید

*

آفتابِ رخِ رویش زِ برم سایه گرفت

لیک در وقتِ غروبش گذری می آید

*

شده ام همدمِ ماه و دلِ دیوانه به دوش

این همه بین تو، که از یک نظری می آید

*

دوستان صحبتِ صبر و سرِ مستوری رفت

خون به دل نی شد و سوزِ جگری می آید

*

شرحِ احوالِ دلِ خویش بپرسیدم دوش

این قدر گفت: ز خونین سفری می آید

*

روزِ من در هوسِ کامِ لبت گشت سیاه

قدر است آن شب، که امیدِ سحری می آید

obfuscation

دسامبر 29, 2008

به نام خدا

دیوارها را نگاه کن،

همگی سفیدند

در فضایِ مبهم و مه آلودِ اینجا؛

اینجا جهت ها گم می شوند…

*

تو هیچ گاه آوازِ ذهن را از دور شنیده ای؟…

*

در جهانِ

ایده هایِ سیال دزدان ثروتمندند،

غنایم را اینجا تقسیم می کنند…

**

اینجا معبدِ بیستون است،

که هر ستون صد سایه دارد

و هر سایه صد رنگ؛

اینجا بر روی هر آینه نوشته اند:”ne plus ultra”

*

و من راست می گویم:

اینجا استخوانی موهوم، ایهام را معنا می کند،

و تصویری گنگ، رب النوع این معبد است،

من او را می شناسم،

راستی تو، “nenuphar” را می شناسی؟؛

بت ها اینجا در خلسه اند

و گاهگاهی سرودِ “i’ve reached nothing ness” را می خوانند

*

و زنی نابینا کلید دارِ معبد است،

او معنیِ واژه ها را خوب می داند

و حتی clericalism  را

درست تفسیر می کند،

او تنها هنگامی که فریادِ ” ایلی ایلی لمن سبقتنی” می آید،

درهایِ معبد را قفل می کند؛

و او در انتظارِ آن لحظه است…

سلسله

دسامبر 26, 2008

به نام خدا

و آنگاه که از مادر زاده شد،

نگاهِ دردمندش

بدرقۀ راهِ کودکی گشت

که تعویذِ آویخته در گردنش

صحیفۀ روزگارِ دیگر بود…

*

من در تمامِ شب

بر رویِ برگ هایِ دفترم

شعله هایِ آتش را کشیده ام،

تا خاکسترِ سردش

مرهمِ خط هایِ

قلم شده ام باشد…

***

دنیایِ ساقی و محتسب!

چه دورند

هلهلۀ آوازخوانانِ مستتان،

از دل هایِ تا ملکوت دفتر خوانده؛

و ای بادِ صبا!

چه مستترند

شاهدانِ شهرِ ما،

آن ها که دیگر

تنها قصه هایِ خسرو و شیرین اند،

و همچون تکه هایِ تاریخ

بر تخته هایِ سیاهِ مدرسه

تدریس می شوند…

***

من دل در گروِ نور سپرده بودم

و اکنون جیره خوارِ

منشورهایِ مضطربم؛

من حدیثِ سلسلة الذهبم

که در حصارِ محصونِ خویش،

قلبِ پرده گرفته ام را

امان می دهم…

***

دیگر از من چه مانده است

ای بادهایِ فال گیرنده؟…

شبگرد

دسامبر 20, 2008

به نام خدا

*تقدیم به صائب و شیرین*

کلماتِ خشکیده

در مزمتِ باران

فریادِ فراموشی می زنند،

و قلبِ تشنۀ من

همچنان داغدار است…

*

ماهِ دیوانۀ من،

دلهرۀ دیدارِ

شهزادۀ روزگاری ” آشنا “را دارد،

-هم او که در “به نامِ دوست”

همواره مهرِ سکوت

بر لب داشت-،

گویی فقط امشب را

برایِ شفایِ دردانۀ پروین

به ستارگانِ آسمان

صدقه داده اند…

***

ای آنکه با ” الم” آغاز کردی

من در انتهایِ دردهایت،

نشانۀ ” ناسی” را

نمی بینم؛

و ای نشانه هایِ نخ نما شده،

دیگر به کدامین رازِ موعود

ترس هایِ پیوسته ام را

رنگِ احترامی قدیسانه بخشم…

*

سکوت و سلام را

به کلماتِ خوانده شده

هدیه می دهم،

و تنها به نگاهِ

گاه و بیگاهش

بسنده می کنم…

زنجیرِ خون

دسامبر 10, 2008

به نام خدا

در سرزمینِ طلاییِ

رؤیاهایِ مطرودم،

عشقِ ناشناسی را

دیگر نمی شناسم،

و به آیه هایِ منجمد شده

ایمان آورده ام،

من مسلمانم!

به طلوعِ خورشید،

در وادیِ تسلیم،

در برابرِ اماهایِ بزرگ…

*

اما او

به اشکِ پیرمرد ایمان داشت،

و همیشه دعایش را

با لبخندِ به چشمهایِ او

شروع می کرد…

*

و پیرمرد

خون در هاون می کوبید،

و آن را دوایِ

زخمهایِ نانوشته

می دانست…

***

در زندانِ روزهایِ زجر کشیده،

زمانِ ضجۀ زنجیرها

نزدیک است،

و من

دستانم را

با دیدنِ برگ هایِ زردِ پاییزی

تسلی بخشیده ام…

*

اما پیرمرد

کارد را

مرهمِ استخوان می دانست،

و صدایِ زنجیرهایِ پینه بسته را

سرودِ قلب هایِ زبان بسته

می نامید…

*

اما او

زنجیر را

همواره به گردن می آویخت،

و رنجِ حلقه هایِ در هم تنیده را

نشانۀ زیبایی می گرفت…

***

و من همچنان

ترانۀ پیروزی ،

برایِ اسم هایِ

رو به زوال می خوانم؛

زنده باد!

بغضِ مزرعۀ خزان زدۀ هزار رنگ،

و آفرین

بر آوایِ آشنایِ مترسک هایِ پیامبر شده؛

به آسمان سوگند…

خِزداق

دسامبر 9, 2008

به نام خدا

رنج هایِ بشر را

جرأتِ تنها شدن نیست،

و پیام آورانِ آرامش

شاهدانِ دل هایِ بی رنگند؛

و دلِ عاشقان،

در کنارِ مرقدِ

نقاشانِ اسیر،

نذر کرده است،

که نمازش را

رو به سویِ

هیچ رنگی نخواند…

***

ای نورِ در هلال پیچیده،

عاقبت،

به کدامین درختِ زیتون

سلام خواهی داد؟؛

و ای نیِ در دستان قلم شده،

شب را

به آتشِ کدامین پردۀ سوخته

سپری خواهی کرد؟؛

*

و معصیتِ کدامین پیامبر،

عزیز ترین خدایش را

به پایِ محبوبه هایِ شب،

قربانی خواهد کرد؟؛

و خطِ خون،

به سیاه مشقِ کدامین خطاط،

بر لوحِ دل هایِ دیده در آینه دوخته،

نقش خواهد بست؟…

***

به آسمان نگاه کن!

ای در ندا و منادا مانده،

و دلهرۀ قاصدک ها را

به گوشِ چشمهایِ دلشکسته

برسان…

غروب پیرمرد

دسامبر 4, 2008

به نام خدا

و دگر بار در غوغا و غریوِ

غروبِ در غم غرق شده،

همنوا با بغضِ چراغ هایِ در مغاک غلتیده،

باز هم اشاره هایِ مبهم

تصویرِ خیال را

بز دامنِ خاک گرفتۀ آفتاب

نقاشی می کند…

*

پیرمرد یقین داشت

که بهشت

اولین بوسۀ آدم بر لبانِ حوا را

به تمسخر گرفته است،

و چشمانِ شرمزدۀ شاگردش را

به شهادت می طلبید؛

او روزی پنج بار برایِ بهشت،

ناسزاگویان،

خط و نشان می کشید…

***

ای سطرهایِ منقطع،

به حرمتِ قلم هایِ نانوشته،

اشکِ شمع را

در رثایِ شهادت آفتاب،

هادیِ ره گم کردگانِ

قافلۀ صبح،

مپندارید…

*

و او آوازِ پیرمرد را

تفسیرِ زندۀ اوستایِ در سینه می دانست،

و خیلِ شیفتگانش را

در پرده پرده نوایِ نی اش،

به پایِ چوبۀ دار می برد؛

من شعله هایِ گر گرفتۀ آتش را

در درفشِ به اهتزاز در آمدۀ

قربانیانِ عشقش،

هر غروب به تماشا نشسته ام…

***

شب را حرمتِ نکاح نیست،

و مردانِ مست،

با اشاره هایِ ظریف

هوشیار نمی گردند،

دیگر به کدامین مثالِ مستتر

رنگِ سرخِ شراب را

با مشکی در چشم سوسو زده

می توان تاخت زد؟

*

پیرمرد،

سرخیِ چشمانم را

به فالِ نیک می گرفت،

و مرا

اشبه الناس به جغد می نامید،

و من هر بار که از او پرسیدم

از بد شگونیِ جغدِ همسایه،

حکایت ها داشت…

***

سلام می دهم

به خدایِ در چشمانِ پیرمرد

زل زده،

و به اذانِ

با غروب خو گرفته،

و به برگ هایِ هم آغوشِ باد

که همچون آیه هایِ سرگردان،

آغازِ شبِ پاییز را

هشدار می دهند…

*

و پیرمرد،

همراه با فرو رفتنِ آفتاب

قطره قطره در چشمانِ سیاهِ او

آب می شود…

She-is-my-hoary-God

دسامبر 1, 2008

به نام خدا

ساعاتِ پس از گناه،

برایِ دلِ صد بار توبه کرده،

مقدس اند،

و صدایِ ساعت

سمفونیِ زندۀ

سرودِ مجازات است…

*

و او اینجاست،

در این جغرافیایِ غریب،

روبه رویِ پنجره هایِ همیشه منتظر…

*

من دیگر چشمِ راستم

واژه هایِ سرِ خط را،

خوب نمی بیند،

و نشانه هایِ خواب را

در اعماقِ خلوتِ خویش

جستجو می کند…

***

پیرمرد شنیده بود:

که سازندگانِ برجِ جدیدِ بابل،

همگی کرند

و او را وارونه می نگرند

و بر فرازِ آن هلال و صلیب

نصب کرده اند…

*

من و او کشف کرده ایم

که فرقِ او و آن

در حرفِ نخستین است،

و هر کلمه را در انتها باید نوشت…

***

پیرمرد بر فرازِ لانۀ ققنوس،

پرِ سیمرغ را

به آتش کشیده بود،

و اساطیرِ کهن را

به پرندگانِ مهاجر

می آموخت…

*

و من هنوز هم

صدایِ باد و آب را

باعثِ گمراه شدنِ فرشتگان

می دانم،

تا او را بر فرازِ مجسمۀ هبوط،

دیوانه وار شلاق نزنند…

*****

اینجا شب است،

و من در خاطراتم

او و پیرمرد را

می بینم…

***

پیرمرد نثرها را

منظوم می خواند،

و منظورِ هر بیت را

در آیه هایِ پنهان شده

در دستهایش،

آشکار می کرد…

*

اما او،

تمامِ ترانه ها را

نشانه می دانست،

و در همۀ آنها

واژۀ “خدا نگهدار” را

با ” من مسافرم”

جایگزین می کرد

***

من عادت کرده ام،

که به دیگران

محبت منجمد شده،

هدیه دهم،

تا همواره تازه باشم،

و پیرمرد، رازِ بقا را،

در گرمایِ سوزانندۀ دوزخ می دانست…

*

رازِ جهان،

خواندنِ نگاهِ پیرمرد،

هنگامِ کسوفِ خورشید بود،

و او این را خوب فهمیده بود،

و اکنون سال هاست که شب هایش را

به دستِ دیگران سپرده است،

و من هیچگاه نپرسیدم:

که چرا پیرمرد خورشید را،

دشمنِ آفتاب می دانست…

***

او نمازش را

به فتوایِ پیرمرد،

همواره رو به من می خواند،

و من هنوز،

در تحیرِ فرقِ میانِ قبله و مرده

مانده ام،

و اکنون خود را

قبلۀ مرده می خوانم…

*

او بارها خدایش،

و شیطان را

رجم کرده بود،

و اینک تنها دستهایی خاکی،

برایش مانده است…

***
او برگه هایِ سپید را

نمادِ عشق می دانست،

و دفترِ نانوشته را

در خورِ پیرمرد،

و پیرمرد سنگِ سیاه را

سجده گاهِ مؤ منان

قرار داده بود،

و قلبِ سپید من را

سیاه شده می دانست…

*

و من اینک،

تمامِ برگه هایِ کاغذ را،

خاکستری کرده ام؛

این را او خوب می داند…