به نام خدا
و دگر بار در غوغا و غریوِ
غروبِ در غم غرق شده،
همنوا با بغضِ چراغ هایِ در مغاک غلتیده،
باز هم اشاره هایِ مبهم
تصویرِ خیال را
بز دامنِ خاک گرفتۀ آفتاب
نقاشی می کند…
*
پیرمرد یقین داشت
که بهشت
اولین بوسۀ آدم بر لبانِ حوا را
به تمسخر گرفته است،
و چشمانِ شرمزدۀ شاگردش را
به شهادت می طلبید؛
او روزی پنج بار برایِ بهشت،
ناسزاگویان،
خط و نشان می کشید…
***
ای سطرهایِ منقطع،
به حرمتِ قلم هایِ نانوشته،
اشکِ شمع را
در رثایِ شهادت آفتاب،
هادیِ ره گم کردگانِ
قافلۀ صبح،
مپندارید…
*
و او آوازِ پیرمرد را
تفسیرِ زندۀ اوستایِ در سینه می دانست،
و خیلِ شیفتگانش را
در پرده پرده نوایِ نی اش،
به پایِ چوبۀ دار می برد؛
من شعله هایِ گر گرفتۀ آتش را
در درفشِ به اهتزاز در آمدۀ
قربانیانِ عشقش،
هر غروب به تماشا نشسته ام…
***
شب را حرمتِ نکاح نیست،
و مردانِ مست،
با اشاره هایِ ظریف
هوشیار نمی گردند،
دیگر به کدامین مثالِ مستتر
رنگِ سرخِ شراب را
با مشکی در چشم سوسو زده
می توان تاخت زد؟
*
پیرمرد،
سرخیِ چشمانم را
به فالِ نیک می گرفت،
و مرا
اشبه الناس به جغد می نامید،
و من هر بار که از او پرسیدم
از بد شگونیِ جغدِ همسایه،
حکایت ها داشت…
***
سلام می دهم
به خدایِ در چشمانِ پیرمرد
زل زده،
و به اذانِ
با غروب خو گرفته،
و به برگ هایِ هم آغوشِ باد
که همچون آیه هایِ سرگردان،
آغازِ شبِ پاییز را
هشدار می دهند…
*
و پیرمرد،
همراه با فرو رفتنِ آفتاب
قطره قطره در چشمانِ سیاهِ او
آب می شود…