Archive for نوامبر, 2008
نوامبر 26, 2008
به نام خدا
*
دلِ من،
دوباره از نوایِ نیِ چوپانی گرفته است
که با نغمه هایِ غمگینش،
مردمانِ درۀ درد را
ندا می داد:
” ای شیفتگانِ خدایِ شیرین!
شیرِ مقدس،
دل هایِ شکسته در منشور را
شفا می دهد،
و نگاه هایِ از نور مانده را
جلا می بخشد”…
*
و من،
سرمست از سروشِ
نیِ پرده دریده،
تمامِ خدایم را
چون دانه هایِ گندم،
جوانه جوانه
در ظرفِ شیر و شکر ریختم…
*
به نی نوا سوگند!
هیچگاه زبانم را چنین مبهوت ندیده بودم،
نی شیرِ پریده رنگ
مزۀ بغضِ غریبی داشت،
به نومیدیِ لبخندِ کسی
که لبانش را دوخته باشند…
*
من، اشکِ تلخی را چشیده بودم؛
*
شیر و شیرین گریه می کردند…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 23, 2008
به نام خدا
قدسیانِ آسمان،
رقصِ خاکسترِ ققنوس را
بر فرازِ قلبِ روح القدس
به تماشا نشسته اند،
و شیونِ شیوا
بر نعشِ شاهزادۀ شهیدش،
مرگِ خدایِ هفتم را
شهادت می دهد…
***
ای سنگ هایِ مستتر
به شما می گویم:
استادانِ شهر برایم
سورۀ اسرار را
بارها از انتها خوانده اند،
اما من، هنوز هم
مؤمن ترین انسان
به خدایِ جهلم…
*
و ای قلم هایِ بر سنگ نوشته،
من به کلماتِ شما
مرتد شده ام،
مرا قصاص کنید…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 19, 2008
به نام خدا
دلِ من،
در بازارِ قلب فروشان گمشده است،
- آنجا که فکرهایت را وزن می کنند
تا انسانت بخوانند_
و همان جا بود که
قلبِ مرا هزار قفس قیمت کردند،
و من اکنون،
قفل دارِ هزار قفسم…
*
و اینک در شب هایِ بی دلم
تک قناری خاموش،
در میانِ بغض هاِ پی در پی
ترانه سرایِ ترجمانِ درد هایی ست
که دیدارِ هلالِ ماه را
مرهمِ دلِ دیوانه می داند…
*
ای ابرهایِ در هم پیچیده
به شکرانۀ این شب هایِ بارانی
یک هلالِ خشکیده،
به این در زنجیرِ مال باخته
انفاق کنید…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 16, 2008
به نام خدا
به گناهانم قسم،
رنگهایِ زرد و قرمز را
قانون نویسانِ قومم
مسخ کرده اند،
تا قلب هایِ خاکستری را
به پایِ گلهایِ
خورشید گردان،
سلاخی کنند…
****
به افق نگاه کن
در منتهی الیهِ پاییز،
در زمهریرِ روزهایِ زمستانی
زنانِ زیبا را
به جرمِ آینه هایِ زنگار گرفته،
برهنه، تازیانه خواهند زد…
****
کلمات را گناهی نیست
ای به اسم خوانده شده،
مردمانِ من به
خاکِ زمین وفادارند
و زبانه هایِ آتش را
سرودِ سبزِ عالمِ
بالا می خوانند،
آن ها هنوز هم
به فرشتگان مشکوکند…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 14, 2008
به نام خدا
و آنگاه که فرزندِ آدم
زاده شد
دزدانِ هزار ساله
سیاه مشقِ تنهایی اش را
که واژه واژه سلام بود
با کلامی سپید ربودند
تا معنی هبوط را
هجا به هجا
مزمزه کند…
***
اینک استخوانِ
هیچ پیامبری
نشانۀ باران
نیست،
و ابرها
بر پوستِ
خدایانِ زنده
می بارند…
***
و دخترِ عاشق را دیدم
که خیره در چشمانِ خدایش
خندۀ تلخش را
به رخِ خلقتش می کشید
تا زخمِ دلِ خسته اش را
به بهایِ دیدارِ یار
نفروخته باشد…
***
کارهایِ خوبم را
زنده به گور خواهم کرد
تا رنجِ سنجیده شدن را
تنها با سایه ام
تقسیم کرده باشم…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 12, 2008
ستایش مخصوص اوست
چه بد شگون شبی ست،
که شیطان
برایِ شفایِ شاعران
نشسته نماز می خواند؛
مسیح را بنگر
که ایستاده بر صلیب
به ستاره ها
سلام می دهد
و دوستانش
با لب هایِ شیرین
دشمن را
دشنام می دهند؛
روزهاست،
که شهریارِ شب، سیه پوش است…
****
گویی مردمِ آخرالزمان،
به دینِ دخترِ خدا
گرویده اند
و دسته دسته،
خون هایِ مقدس را
همچون آخرین
بازماندۀ دورانِ شرک
به پایِ درختانِ خیره
به خورشید می ریزند…
****
نمی دانم چرا؟
پسرانِ شهر
با سایۀ خویش
همبستر می شوند
و دختران،
بر رویِ آبهایِ شناور
آواز می خوانند…
****
و در سکوتِ دشتِ
سرشار از
سروش هایِ ناشنیده
ناشناسی شعر می خواند:
” ای شب هایِ شرمنده از
چشمهایِ شوم،
- که همچون شراره هاِ آتش
بی شرمِ وجودشان
مرگِ شهاب هایِ شهیدت
را به تماشا نشسته اند-
شهرِ خاموشان را
آشنایی نیست؟”…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 8, 2008
به نام خدا
ای ناقوس هایِ
هم قسم،
بر فرازِ پرچمِ
بنفشِ فرشتگانِ
از صف رانده شده،
قرن ها سکوت
کتابِ مقدس را می خوانند…
*****
و کدامین افسانۀ افتخار،
تاریخِ بی خانمانِ
خاندانِ خلفِ آدم را،
به نامِ خدایِ خرد،
تقدیس خواهد کرد…
*****
دیگر، میانِ خاطراتِ خاک گرفتۀ
خروارها قصۀ خیر و شر،
تنها، بغضِ فرو خورده،
خطِ فاصله ایست؛
و خدایِ خط خطی ام
رویِ کاغذهایِ خاکستری،
خیس خواهد خورد…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 5, 2008
به نام خدا
ای سوگندهایِ گسسته!
کدامین گیاه، وادیِ گناه را،
دوباره به گندمی
گرامی خواهد داشت؟
دیگر توبه را مجالِ ترس نیست
گویی این گندمِ جو نما را
عاقبت،
خدا نیز
خورده است…
***
و خدایا
اگر نهال هایِ زیتون را نهان کنند
دیگر انسانِ تنها،
ناتوان ترین
نمادِ زمین است؛
چه بی بها برده ای
بر آستانِ اربابانِ
بی نام و نشانِ زمین…
***
و قسمِ قلبم،
بقایِ قانونِ عشق را
به قلمِ کدامین فقیه خواهد فروخت؟…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 3, 2008
به نام خدا
و می خندد خاطرۀ خیال هایِ
خسته، در افق هایِ دور
چه حزن انگیز است، اهتزازِ بیرقِ
زردِ درختانِ خزان
که زیبا می خوانند:
” آرزویِ روزهایِ رفته در راهِ دراز “
را…
****
ديگر زمزمه ای نیست
جز آوازِ زجرآمیزِِ
زنجیرهایِ زرد و خشکِ
زیرِ پایت
که پاییز را معنا می کنند
و صدایِ التماسشان
که زمستان در راه است…
****
آفرین بر افسانه هایِ برف و
باد
که آفتاب را بر فرازِ ابرها،
رنگِ سیاه و سرخ می زنند
و ندایِ رعد، تفسیرِ
سکوتِ سردِ
سرزمینِ برق گرفته است…
،،،،
آسمان خواهد گریست…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »
نوامبر 1, 2008
به نام خدا
در سرایِ تاریکی، سراسرِ آسمان سرد است
و تنهایی تنِ تردید تصنیفی است
که در تلألو رنگهایِ پریدۀ تبدار
ناقوسِ خدایِ شرق را
به شوقِ طلوعِ غروب نکردۀ
ستاره هایِ غرب
چه غمگینانه می زند…
***
چه سپاسگزارند
سگهایِ سرگردان را
که در سرایِ سلطنتِ سیار
هر یک سرسپردۀ
دلِ خویش اند…
***
و سخنانِ سخت
چه آسان مترسک هایند
بر سر ستون هایِ
دل هایِ سست،
سزاوارِ پرستشِ
ساکنانِ سرمازدۀ سیاره ترس
که سویِ نگاهشان
به سمتِ خدایشان است…
ارسال شده در شعر | بیان دیدگاه »