پنج پاره

By رضا

عاقبت خواهم رفت،

و از این دلتنگی کوچ خواهم کرد

سوی بی نامترین مدفنِ شهر

تا ببینم آیا؟

شب برایِ همه کس یکسان است…

*****

دل دگر با خود و از خود نتواند گفتن

سالها، بنده یک آینه اند

و زمان است که در کنج دلت می روید

تا بیابد خبرِ خاطرِ دلسوخته را

همچنان می بیند

ساکن شهر قدیم

قاصدِ نور به دروازه ظلمت

چه شتابی دارد

ابرها منتظرند، به بیابان برویم…

*****

و شهیدند همه آدمیانِ شهرم

که بدین دلتنگی می خوانند:

سر به آوازِ دلِ خود نتوانم دادن…

*****

آسمان خواهد رفت

چه از این غربتِ خود خواهد گفت؟

- من چه دارم که در این آینه انکار کنم؟-

سخت باشد که خطا، راز به آواز دهد

اینهمه معنیِ بی واژه که را سود بداد؟

و دلم می گوید:

آسمان است که آسوده سفرها دارد…

*****

دل دگر سویِ سرایی نتوانم بردن

شهرِ تاریک، به تنهایی خود می نازد

چه مصیبت ننگی

هاتفِ ره به عبث رودِ رهایی بزند

دگر اين ره به چه آیین بشود سرگردان؟

مرحبا راحله عظمِ رمیمِ دلِ ما

ترکِ تابوت نما، ترکِ تابوت نما…

يك پاسخ برايش بگذاريد