به نام خدا
آيه هاي زندگيم
در تعريفِ راه رفته ام
رنگ مي بازند،
و خدايانِ درون و بيرونم
ديگر با هم بيگانه اند؛
ميزانِ حقيقت
در اين بازارِ هميشه صاحبِ حق
به چه كار مي آيد؟
اين جوهرِ در هم تنيده با كاغذ
از من آزاد تر است،
و من زندانبان دنياي خويشم…
*
من در انتهایِ ابدیت مانده ام
و به آجرهایِ خاموشِ اطرافم
سلام می دهم؛
دستاوردِ غريبي است
سرنوشت را ديدن،
مانندِ خوشۀ گندمی
که بر دکانِ نانوایی
روییده باشد…