مترسک

By رضا

به نام خدا

رازهایِ مگو،

ساکنانِ حرمِ دل را،

در نگاه رخنه گرِ تو کشتند،

و سپرهایِ بلا،

آن زمان که سلامت به دست تو قربانی شد،

بی فایده شدند،

و اکنون،

تنها بی نهایتِ عالمِ دل،

نگهدارندۀ خیالِ شیرینِ اوست،

و نگاه هایِ بریده که در پناهِ آن،

دورِ تسلسل شکسته می شود…

*

بهانه های رنگارنگ،

گمشدۀ معنویت مترسک شده،

دل گیرِ ابرهایِ به ظاهر غمناکِ غروب،

چهارخانه هایِ تاریک،

عظمتِ مسخر در وادیِ پر رنگِ گناه

و نگاهِ کوتاهِ من،

حتی غروب هم نگاهش رو به پایین است،

رنگ چراغ، غروب را معنا می کند…

***

و تمامِ زندگی چون رؤیاهایِ انسانی نیمه خواب،

در کشاکشِ آنچه از دو سو می بیند می گذرد،

و نیش و نوشش تو را در آنچه نیست،

امیدوار می کند؛

حقیقت، در زبانِ دیگریست

و آشنایی نمادِ انسانِ تنهاست…

يك پاسخ برايش بگذاريد