به نام خدا
اي كه آوردي مرا از عشقِ خويشت بر سخن
دلبرا آسان نمي باشد، مكن اين با تو من
*
من نمي بينم در اين كيشِ تو انصافي دگر
هر چه مي خواهي بكن، هر مهره مي خواهي بزن
*
بس گران باشد، اشارت هاي صد پهلوي تو
کس نمی داند در این محفل، زبان هایِ کهن
*
دل نمي بيند، در اين شب هایِ ظلمت رویِ تو
لطف كن جانا، مگر تا در بيابد سوختن
*
ناتوانند خلق، از پیمودنِ راهِ وصال
زلفِ مویت بسته پایِ رهروان همچون رسن
*
هر كه در كويت بديدم، داشت چندين جایِ داغ
سوزها در سينه و دل، زخم ها بر جان و تن
*
بت شده است اين شعر و اين الفاظ ِدر ظاهر درست
مرد بايد، تا تواند بشكند بت هایِ من