4

By رضا

به نام خدا

اي كه آوردي مرا از عشقِ خويشت بر سخن

دلبرا آسان نمي باشد، مكن اين با تو من

*

من نمي بينم در اين كيشِ تو انصافي دگر

هر چه مي خواهي بكن، هر مهره مي خواهي بزن

*

بس گران باشد، اشارت هاي صد پهلوي تو

کس نمی داند در این محفل، زبان هایِ کهن

*

دل نمي بيند، در اين شب هایِ ظلمت رویِ تو

لطف كن جانا، مگر تا در بيابد سوختن

*

ناتوانند خلق، از پیمودنِ راهِ وصال

زلفِ مویت بسته پایِ رهروان همچون رسن

*

هر كه در كويت بديدم، داشت چندين جایِ داغ

سوزها در سينه و دل، زخم ها بر جان و تن

*

بت شده است اين شعر و اين الفاظ ِدر ظاهر درست
مرد بايد، تا تواند بشكند بت هایِ من

يك پاسخ برايش بگذاريد