به نام خدا
رازهایِ مگو،
ساکنانِ حرمِ دل را،
در نگاه رخنه گرِ تو کشتند،
و سپرهایِ بلا،
آن زمان که سلامت به دست تو قربانی شد،
بی فایده شدند،
و اکنون،
تنها بی نهایتِ عالمِ دل،
نگهدارندۀ خیالِ شیرینِ اوست،
و نگاه هایِ بریده که در پناهِ آن،
دورِ تسلسل شکسته می شود…
*
بهانه های رنگارنگ،
گمشدۀ معنویت مترسک شده،
دل گیرِ ابرهایِ به ظاهر غمناکِ غروب،
چهارخانه هایِ تاریک،
عظمتِ مسخر در وادیِ پر رنگِ گناه
و نگاهِ کوتاهِ من،
حتی غروب هم نگاهش رو به پایین است،
رنگ چراغ، غروب را معنا می کند…
***
و تمامِ زندگی چون رؤیاهایِ انسانی نیمه خواب،
در کشاکشِ آنچه از دو سو می بیند می گذرد،
و نیش و نوشش تو را در آنچه نیست،
امیدوار می کند؛
حقیقت، در زبانِ دیگریست
و آشنایی نمادِ انسانِ تنهاست…