به نام خدا
غم درونِ سينه غوغا مي كند
خود برايم دردِ دل وا مي كند
*
با دلِ دیوانۀ مجروحِ من
همچو رنجیری مدارا می کند
*
او همي از خود نمي گويد سخن
سرِ او را، شب هويدا مي كند
*
در نمي يابم بيانِ گنگِ او
حرف او را درد، معنا مي كند
*
اشك ميداند كه غم چون مي كشد
ليك او، هر لحظه حاشا مي كند
*
شرحِ غم را كس نمي گويد عيان
هر كه گويد، خويش رسوا مي كند
*
چشمِ من در آسمان دنبالِ راه
ماه را در شیشه پیدا می کند
*
تیرِ مژگانی که صد بر این دل است
با لبِ لعلش مداوا می کند
*
من نمي بينم تو را اي يار غم
ديده را روي تو، بينا مي كند
*
اي رقيبِ طعنه زن، عيبم مكن
دل خودش او را تماشا مي كند