بایگانیِ آوریل, 2006

مرثيه

آوریل 21, 2006

به نام خدا

گاه شمارِ زندگیم همه بر باد می رود،

و من می مانم و خاطره ای؛

در نهایتِ ابهام،

تیره،

کدرِ مرکب؛…

*

وستاره هایِ آسمان،

سیاهیِ گمشدۀ شبِ خویش را

در چشمانِ من می جویند؛

*

صدایشان از دور می آید

که مرثیه می خوانند

برایِ روشنیِ کمرنگِ فردا…

*

ای کاش سحر جوابِ آنها را بدهد؛

دعا می کنم…

عرفات

آوریل 4, 2006

به نام خدا

در ردایِ خویش پیچیده،

قرن ها سنت در تار و پودِ وجودم تنیده،

انکارِ باد را از زبانِ هدهد شنیده،

و طرحِ یأس بر شولایِ مردمانِ خورشید دیده…

*

جای مانده از قافلۀ راهِ درست،

متحیر در هستیِ مه گرفته،

ایستاده در پرتویِ تردید،

و امیدوار به آینده ای از پیش طرح شده…

*

به توشه هم نگاه می کنم،

به این لگد خورده

از دورانِ آدمیت،

تکه پاره هایِ سردرگمی

که کلافی تازه می جویند

تا مسافرِ خستۀ خویش را

در برابرِ راه هایِ منتظر

رسوا نسازند…

*

ای ماه!

در این گذرِ زمان،

مرا هم با خود ببر

به ژرفایِ عمیقِ خاک،

تا در یابم آنچه را

که زمانی نا آزموده می پنداشتم…

*

و تکرار کن برایم تمامِ خاطره هایِ

گذشتۀ موحشِ خویش را،

که همچون ستاره هایِ اطرافت

لبالب از رازهایِ پاره پاره اند…

*

ای ماهِ من!

نورِ خود را از من دریغ مدار،

و بنگر به کسی که

خود بر سر گورِ حقیقتِ نیمه جانش

پایکوبان، به دنبال واقعیتِ تلخِ زندگی ست…

*

سرگذشتم را ببین! در این

خاکدانِ به جا مانده از گناهِ آدم،

که هنوز در پیِ گذشتن از

وادیِ عرفات است…

**

تلاشی بی جواب

برایِ رسیدن به…

برهوت

آوریل 4, 2006

به نام خدا

زندگی، افتادگیِ انسان است در خیالِ واقعیت،

سکنی گزیدن در برهوتِ هستی،

تکرارِ یک دورِ بینهایت،

به امید رهایی از سرگشتگیِ خویش…

*

مبهوت در هستیِ خود،

نادان در چگونگيِ آن؛

غریبِ تنهایِ پهنۀ گیتی،

و پرسش مدام از پایانِ بی جوابِ قصۀ ناتمامش…

*

محصور در زمان

که در ذاتِ خود می ماند،

و زندانیِ تفکرِ خویش

که محصولِ زندگیِ اوست؛

خود را در آینه حبس کردن،

همچون سایه هایِ گرفتارِ

درختانِ کنارِ آب…

*

ترسِ از دست رفتنِ آنچه

بدان ایمان دارد،

شک، که از هر سو خود را عیان می کند،

تا بیازماید آنچه را نا آزمودنی است…

*

آیا می توان پاسخی را یافت که پرسشی از آنِ خود دارد؟…

***

سوزِ بی پایانِ نیستی

رویارو با امیدی مأیوس،

که آخرین نشانیِ حیات را

در بیکرانگیِ جاودانۀ خود

گم می کند…

*

و او، که اکنون تنها

در زیرِ ضرباتِ بی امانِ

تمدن و سنتِ شلاق وارش،

در جستجویِ پاسخی

یا راهی در کوره راه هایِ

به هم پیوسته و دایره وارِ زندگیِ خویش است…