به نام خدا
در ردایِ خویش پیچیده،
قرن ها سنت در تار و پودِ وجودم تنیده،
انکارِ باد را از زبانِ هدهد شنیده،
و طرحِ یأس بر شولایِ مردمانِ خورشید دیده…
*
جای مانده از قافلۀ راهِ درست،
متحیر در هستیِ مه گرفته،
ایستاده در پرتویِ تردید،
و امیدوار به آینده ای از پیش طرح شده…
*
به توشه هم نگاه می کنم،
به این لگد خورده
از دورانِ آدمیت،
تکه پاره هایِ سردرگمی
که کلافی تازه می جویند
تا مسافرِ خستۀ خویش را
در برابرِ راه هایِ منتظر
رسوا نسازند…
*
ای ماه!
در این گذرِ زمان،
مرا هم با خود ببر
به ژرفایِ عمیقِ خاک،
تا در یابم آنچه را
که زمانی نا آزموده می پنداشتم…
*
و تکرار کن برایم تمامِ خاطره هایِ
گذشتۀ موحشِ خویش را،
که همچون ستاره هایِ اطرافت
لبالب از رازهایِ پاره پاره اند…
*
ای ماهِ من!
نورِ خود را از من دریغ مدار،
و بنگر به کسی که
خود بر سر گورِ حقیقتِ نیمه جانش
پایکوبان، به دنبال واقعیتِ تلخِ زندگی ست…
*
سرگذشتم را ببین! در این
خاکدانِ به جا مانده از گناهِ آدم،
که هنوز در پیِ گذشتن از
وادیِ عرفات است…
**
تلاشی بی جواب
برایِ رسیدن به…