ژوئن 11, 2009 با رضا
به نام خدا
من با سلام
آغاز می کنم
و رفته رفته
واژه هایِ خود را
به استقبالِ
ذهن هایِ آشفته
می فرستم…
*
آنجا که
شعله هایِ آتشی دیوانه
دل هایِ سرگردان را
چون سایه روشنِ
ناله هایِ سوخته
در کناری ناموسِ خاک
به رقص در می آورند…
*
و صلِب هایِ مربع
کلمۀ من و او را
در کتاب هایِ
نهفته در آستینِ ساحرانِ جدید
تفسیر می کنند…
*
و مرغانِ ماهی خوار
که به خوردنِ
جنازه هایِ در آرزویِ آب
عادت کرده اند،
مردنِ آدمیان را
جشن می گیرند…
**
و اینک
دلهرۀ ساعتی دیگر
که فرا می خواند
لحظۀ دلخراشِ
مسخِ انسانی
از نژادِ نشانه هایِ برتر را…
***
پناه می برم
به خطِ خونِ
نشسته در
قلبِ آن
کودکِ به جا مانده از
جواب هایِ نادرست
که نیایش می کند
مردمانِ دوستدارِ
انسانیتِ عمیق را…
**
در چشم هایِ آن
پرندۀ کوچکی
که بر رویِ درختانِ
به برگ نشسته
سرودِ رؤیاهایِ
آسمانی می خواند
رنگِ آبی و سبز را
سلاخی کرده اند…
*
و اکنون دقایقِ
آینه دار می آیند
تا این آخرین
گام هایِ خویش را
در پشتِ تابوتِ
روزهایِ هرزه
به آهستگی بردارند
و کمالِ خود را
در دست هایِ
به خاک پناه برده
به نظاره بنشینند…
***
من با سلام
تمام می کنم
و به خواندنِ کلمه ای دیگر
امید می بندم
که آغاز و پایانِ راه
هر یک دیگری را
تکرار می کنند…
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
می 15, 2009 با رضا
به نام خدا
آیینه کن جانِ مرا، تا او ببیند رویِ تو
افسون شود از دیده اش، آنگه نشیند سویِ تو
*
دیوانۀ پرمدعا، چون همنشینی آشنا
ترسان نگاهش بگذرد، تا حلقۀ گیسویِ تو
*
کس را نباشد عاقبت، از بویِ مویت عافیت
دیگر خطا را چاره نیست، از خطِ چون ابرویِ تو
*
دیدم بسی از خود جدا، سرگشته و مست و رها
هر یک رهی بگزیده اند، در جستجویِ کویِ تو
*
راهی بزن بر آب و گل، تا زان بگردد دل خجل
گوشِ ملک را پای نیست، بر نغمۀ دلجویِ تو
*
بسیار گویند این و آن، زان قصه هایِ بی نشان
ما را دگر در کار نیست، جز وعدۀ نیکویِ تو
*
آید زِ هر سو مدعی، گوید منی وز تو تهی
جانا نباشد محرمی، در بانگِ های و هویِ تو
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
می 12, 2009 با رضا
به نام خدا
و او آمد،
هم او که
سال ها مرده بود
اما مترسکِ اسمش
بر رویِ
پرچم هایِ به باد نشسته
همواره ترسانندۀ سپاهِ
مردمانِ سرزمین هایِ
نگرانِ سود و زیانِ
آینده بود…
**
اینجا
انتهایِ نهضتِ
انجماد است،
و صدایِ خندۀ
مجنونینی
به گوش می رسد
که باریدنِ برف را
آغازِ فصلِ بهار می دانند…
**
و آنجا کسی
بر رویِ تمامِ
برگ هایِ زرد
تمثالِ کلاغِ سیاهی را
کشیده است
که برقِ چشمانِ صاحبِ خویش را
به جایِ سکه ای درخشان
از او
ربوده است…
***
شب هایِ سختِ
منتظرانِ فردا می روند،
اما آینده را
جز در
ناله هایِ مبهمِ
ساکنانِ خواب هایِ پریشان
نمی توان یافت…
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
می 10, 2009 با رضا
به نام خدا
روشنایی رفت
و قلبی عیان شد،
که در درونش
آوایی گنگ
راهنمایِ جویندگانی بی شمار
است…
*
در آن جا منشوری ست
که با هر
نفس کشیدنِ
انسانی آزاد
رنگ هایِ آبی و زردش
مخلوط می شوند،
و اکنون ترکی
سخت خورده است
که رنگِ سیاه را
به تمامِ رنگ هایِ دیگرش
هدیه می دهد…
*
و به ناچار
تمامِ آزاد مردانِ تاریخ
جنینِ مردۀ
برده ای مسلول را
به رهبریِ خویش
برگزیدند،
تا نامِ آزادی
بیش از این
در قاموسِ واژگانِ عالم
خجل نگردد…
**
و دریاهایِ رود هایِ شور
تمامِ آبِ خود را
به بیابان هایِ تفتیدۀ
زمین بخشیدند
تا مگر خاکِ آن را
نمک گیر سازند،
و نبینند
در خاک هایِ سبزِ
مزرعه های مریض
گوسفندانی را که
زندگی می کنند
و مردمانی را
که به چرا می روند،
آن ها که دیگر
چرا را
در دستانِ مخفیِ
مفسرانِ آفتاب
نمی یابند…
***
دیگر نمی توان
فردا را مقصر دانست،
زیرا که
نقطۀ پایان را
بر انتهایِ خطِ
آن گونه بودن
نهاده اند…
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
می 6, 2009 با رضا
به نام خدا
آرام آرام
رؤیاهایِ زندگیت
در ستایش اکنون
محو می شوند،
و دستانِ خالیت
تنها گواهِ
گذشته ای
در پشتِ نگاهِ
خیرۀ توست…
**
من دختری را
خواب دیده ام
با دست هایی از
زغال و یخ
که انگشتِ اشاره اش
به سمتِ پرندگانِ
آسمان است؛
هم او که گردشِ آفتاب
در چشمانِ پر ستاره اش
خلافِ حرکتِ
ماهِ دیوانۀ زمین
است؛
و هنگامی که به دنبالِ
نشانه هایِ دیگر
می دود،
از موهایِ درهم تنیده اش
اشک می ریزد…
**
تو آن آشنایِ رهگذری را
که در بیابان ها
جرعه ای آب را
به بهایِ
لنگِ کفشی کهنه می فروخت
می شناسی؟…
**
ای آنکه نوشته هایم را
در نگاهِ به فرزندانِ
تشنه به خونت می بینی
گردشِ زمینِ آبیت را
به خاطر بسپار…
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
آوریل 27, 2009 با رضا
به نام خدا
باز هم آوایِ آشنایِ
ضجه هایِ در قفس زندانی شده،
که سینۀ تنگِ
صاحبانِ خویش را،
همچون پنجه هایِ حیوانی درمانده
خراش می دهند؛
چه سنگین است
اسارتِ واژه هایِ مقدس
در چنگالِ مردانِ منسوب به خدا…
*
آن ها که
ملکوت را
با خطی ساده
همچون امضایی بر
پایِ سندی
مشکوک
تقسیم می کنند،
و دستِ راست و چپ را
بهانۀ نیک و بد می دانند…
***
و دوباره من
گریز می زنم
به آدم برفیِ تنهایی
که به اعماقِ کویری
خشک
تبعید شده است،
آنجا که از قلم نوشته هایِ
او، خدا
سکوت کرده است
و گاهگاهی
از سرِ تأسف
سرِ خود را
تکان می دهد…
*
در کویرِ بی حاصلِ اینجا
برفِ غمگینی می بارد،
که سرمایش
در سوزِ کلماتی ست
که معنیِ واژۀ انسان را
می نویسد…
*
ای راهی شده
به آبادیِ همیشه بهارِ همسایه!
آیا تو فکر می کنی
که سبزه هایِ آن دیار نیز
چشم هایِ سبزی را
که بر کفِ دستانِ
آدم برفیِ روزگارِ ما
افتاده است،
دیده اند؟…
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
آوریل 25, 2009 با رضا
به نام خدا
آفرین بر تو!
ای گناهکارِ بزرگ!
که بر سرِ راهِ تقدیرِ خویش
دستانِ سیاهت را
به شفاعت
از روزهایِ گذشته ات
می طلبی؛
و این رسمِ جوانمردیست
که همنشینِ دیرینِ خود را
در این واپسین لحظه هایِ امید
یاری کنی…
**
دیگر برایِ کدام
رودِ جاری
می توان لحظۀ
وصل را
در کرانۀ ساحلی پست
گرامی داشت؟؛
آنجا که
کوزۀ آبی
زرد رنگ
از خجالتِ
خاکِ ترک خورده اش
تمامِ آب خود را
به حراج گذاشته است…
**
او حکایت می کرد
که انسان را
از گلِ سردی آفریده اند
که از گرمایِ آنچه نیست
خشک می شود؛
تو آن خاکِ تیره را
دیده ای
که موجوداتی غریب
در طلبِ حیاتی جاودان
تمامِ ذره هایِ آن را
خام خام می جوند،
و بر سر کردنِ آن را
حجابِ نسل هایِ
آینده می دانند؟…
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
آوریل 20, 2009 با رضا
به نام خدا
برایِ آن دلِ پژمردۀ سیراب از قبل
گم شدن در هوسِ رنگِ سیه آسان است
“*
گر تمامِ غمِ خود را بفروشد زِ نیاز
از برایِ نگهِ نیمه تمامِ مهِ دل، ارزان است
“**
سویِ آن راه مرو ای دلِ بیگانه فروش
کاروان ها که در آن بادیه، سرگردان است
“*
آسمان رنگِ شبش را به دو چشمش بفروخت
شبِ دل رفت و دگر، روز در این میدان است
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
آوریل 13, 2009 با رضا
به نام خدا
بر سراپایِ قدومت همه خارند و خسند
رهروانِ سرِ کویت همگی بی نفسند
“*
نیست از بهرِ نگاهت دلِ کس را منزل
سر و جانِ همه عشاقِ تو بانگِ جرسند
“*
مکن ای دوست چنین خلقِ خدا را حیران
در رهِ منزلِ تو این همه آواره بسند
“*
جانِ من با همه یاران و محبان نستیز
دگری پای نماندست، مگر یک دو کسند
“*
رستگاری نبود از پیِ طوفانِ غمت
مردمِ خیره به رخسارِ تو مرغِ قفسند
“*
ای که شیرینیِ حسنت زِ زبان بیرون است
بین همه عالمِ جان را که به گردت مگسند
“*
عارف و زاهد و هر نوحه گرِ قصۀ عشق
به گداییِ درِ خانۀ تو ملتمسند
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »
آوریل 9, 2009 با رضا
به نام خدا
من روزهایِ زیادیست
که به پرسش هایِ رو به رویم نگاه می کنم،
که معصومانه
چون لحظه هایِ کودکیم
مرا می نگرند…
**
دلِ من
همچون نیِ تیغ خورده ای شده است
که روحِ خویش را
میانِ لب هایِ به خون نشسته اش،
برایِ رام کردنِ
مارهایِ درونِ خود
می نوازد…
**
پیرمرد از فرشته ای سخن می گفت:
که در هیاهویِ صحرایِ محشر
خواب می ماند،
و سرانجام ساقیِ
لب تشنگانِ جهنم می شود،
او مطمئن بود
که او
حاملِ رنج هایِ
عظیم است…
**
تو هیچ گاه
در بودنِ آنچه
گذشته است شک کرده ای؟…
**
سرزنش هایِ کشنده
همچنان به بودنِ خود
تظاهر می کنند،
اما دیگر
زمانِ به گُل نشستنِ
رازهایِ منزویست…
**
و او دوباره
فریاد می زند:
” در نگاهِ خویش
به معنایِ کدام واژه
اندیشیده ای؟”
اینجا عاقبت
تمامِ کلمه ها را
مانندِ آن
پنجرۀ رو به جادۀ دیگر
گِل می گیرند،
و آوازِ پیروزی
سر می دهند…
**
و او خواب دیده بود
که چندین دستِ خونین
نواده هایِ آدم را
نبشِ قبر کرده اند،
و جایی میانِ
زهره و مریخ
فرستاده اند…
*
و اینگونه بود
تعبیرِ خواب هایِ پریشانی
که شارحانِ خود را
به تمسخر گرفتند…
ارسال شده در شعر | Leave a Comment »